نقش‌بندان

بر بستر تنهایی خویش می‌خرامد انسان. به تاریکنای درون، در گریز از ابلیس کابوس‌هایش دست و پا می‌زند و صیحه می‌کشد. بیدار می‌شود. کورمال دست‌هایش را در هوا تاب می‌دهد و چراغی می‌زند. بر بی‌کسی خویش واقف می‌شود و باز می‌خوابد.

همه چیز به خواب می‌ماند. به رویا. تا چشم بر هم می‌گذاری چون صاعقه‌ای می گذرد و نیست می‌شود. خاطره‌ای هست و نیست. کسی آمده و نیامده. رابطه‌ای بوده و نبوده. حافظه می‌گوید هست، چشم انکار می‌کند. دل گواهی بر گرمای تنی می‌دهد، دست سر تکان می‌دهد. عقل تلاش بر رضایت نسیان می‌کند، خود را می‌فریبد و می‌گوید: فراموش شده. رفته، دل هر صبح زنگار از تن خویش می‌ساید و گذشته را طرح می‌زند. حیران می‌شود انسان. در مرکز هزاران تصویر خودساخته ایستاده و بازشان نمی شناسد. قلم‌مو بر زمین می‌افکند و می‌دود. بر یکایکشان دست می‌کشد و نوازش می‌کند و نفس آشنایی نمی‌شنود. سرگردان می‌شود. زانو بر زمین می‌کوبد. خاک را به ناخن می‌خراشد و زار می‌زند. همه چیز به سایه می‌رود. ظلمات.

/ 21 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلناز...

سلام حنيف عزيز........چه بنويسم؟!!خودت آنچه که حرف دل بود به زيبا ترين شکل نوشته ای...: / حافظه می‌گويد هست، چشم انکار می‌کند ...........همه چيز به سايه می‌رود. ظلمات.... / شاد باشی...

مرتضی

سلام... خوبی؟... چند شب قبل داشتم به تو فکر می کردم و اينکه اگه بودی من چقدر کتاب می خوندم و وقتم رو تلف نمی کردم!... دلم واست تنگ شده!... کجايی ای يار شب های تنهاي من! دوست دارم ببينمت! خوش باشی! بدرود...

حامد

يعنی چی؟؟؟نمی ايی ؟؟؟ منتظرتم...

پویا

همچین یه نمه یاد خدا بیامرز نیچه افتادم :حافظه میگوید... ضمنن بی کسی یا...؟

هدي

هنوز نيامده ای همسايه ؟ هنوز سر از خاک بر نداشته و موره می کند؟؟! :)

رعنا

حنيف جان سلام / اينبار اگر از متنت بوي تنهايي به مشام ميرسيد اما بايد گفت جاي پاي يار سفر كرده را نيز ميشد ديد /باشد كه روزهاي قديمي تكرارشان را هديه كنند

دلناز...

سلام حنيف عزيز .... می گم چرا ديگه نيستی؟! ....