مریمِ میرزاخانی و ایران

 

پیرامون درگذشتِ مریمِ میرزاخانی و مسئله‌ی ایران

درگذشتِ زودهنگامِ مریم میرزاخانی بسیار اندوهناک بود. نه تنها از آن روی که دانشمندی برجسته بود، یا اینکه ایرانی‌ِ فرزانه‌ای بود، یا تنها به خاطرِ جوانی‌اش، یا دخترِ هفت‌ساله‌اش، یا زن بودن‌َش، یا پدر و مادرش که ناگزیرند از کشیدنِ رنجِ جوانمرگیِ فرزند. همه‌ی اینها با هم‌ اند که مایه‌ی غم‌انگیز بودن درگذشتِ اویند: دختری ایرانی [نکته‌ای که تنها برای هم‌میهنان‌َش مهم است]، با هوش و علاقه‌ی سرشار به ریاضی اوج کوه‌های کامیابی را درمی‌نوردد و به پیروزی‌ترینِ پیروزی‌ها دست می‌یابد، در جایگاهِ نه تنها نخستین ایرانی که بسی مهم‌تر از آن نخستین بانویی که به چنین فرازی می‌رسد، تابوهایِ سخت‌جانِ مردانه را می‌شکند، اما در اوجِ جوانی و در آستانه‌ی پختگی اسیرِ جبرِ سرطان می‌شود و تابِ مقابله‌اش نمی‌ماند و در، بنا به فرض، پیشرفته‌ترین کشورِ دنیا می‌میرد. 

این اما همه‌ی تراژدی نیست. تراژدیِ بزرگ‌تر این است که با مرگِ او بی‌شک انبوهی استعداد و بالقوگی هم از دست رفت. انبوهی دانشجو که توانستنی بود پرورش دادن‌ِشان، از حضور او محروم شدند. انبوهی فعلیت هم با درگذشتِ او از دست رفت، انبوهی آموختنی که شدنی بود آموزاندنِ‌شان، آموخته نشدند. چند نسلی که می‌توانستند زیر دست و چشم و اندیشه‌ی او ریاضیدان شوند، حال از حضور او بی‌بهره می‌مانند. و این آخری از دیدِ من از همه چیز افسوس برانگیزتر است، هر چند شاید دردناک‌ترین نباشد.

چیزهایی هم هستند از دست نارفتنی: تخمِ اُمیدی که کاشت برای همه‌ی دختران از یک سو و برای ایرانی‌ها از سویی دیگر. تابویی که یک بار برای همیشه شکست: این که دانش زنانه/مردانه ندارد، حتی اگر خشک و انتزاعی باشد. و البته اینکه دانش مرز هم ندارد، خودی و غیر خودی هم ندارد. اینکه شدنی است در جایی دور از جهانِ ــ‌به اصطلاح‌ــ اول به دنیا آمدن و همانجا پرورش یافتن و بهترین بودن. از قضا، مریم میرزاخانی مهم‌َش همین بود، همین که در جایی از ایران به دنیا آمد، همانجا توانایی و استعدادش کشف شد، همانجا ریاضی یاد گرفت و استعدادش پرورش یافت، و وقتی به اوجِ تواناییِ علمیِ کشورش رسید، از همانجا، در جایگاهِ دانشمندی بالفعل، برای بهره گرفتن از سطح‌های پیشرفته‌تر دانش به جایی دیگر رفت. او به هر معنی فرآورده‌ و پرورده‌ی ایران بود. ریاضیدان شدن‌َش پی‌آیندِ آموزش و سرمایه‌گذاری در ایران بود. وگرنه لابد انگشت‌شمار نیستند ایرانی‌‌تبارهایِ موفق ــ‌صرف نظر از کیفیت و کمیت موفقیت‌‌ــ در رشته‌های گوناگون در گوشه گوشه‌ی دنیا.

راستی، چه خوش گفت رودکی، در سوگِ شهید بلخی:

از شمارِ دو چشم یک تن کم

وز شمارِ خرد هزاران بیش

ریاضیدان‌های افلاطون‌گرا پژوهشِ ریاضیاتی را به پژوهش‌های ستاره‌شناسان تشبیه می‌کند: ساختارهای ریاضیاتی مانند کهکشان‌ها، مستقل از ما، در جهانی که در آن ساکن نیستیم، وجود دارند، اما تنها کسانی از ما که ورزیدگی و چیره‌دستی‌اش را داشته باشند، توانِ آن را دارند که آن‌ها را ببینند و به ما گزارش دهند. این‌ها بر این باورند که بهترین گزارش از ریاضیات با توسل به هستی‌های جاودان و ناوابسته‌ی افلاطونی پیش‌نهاده می‌شود. فرمول‌های ریاضی، به این ترتیب آشکار کننده‌ی هستی‌های جاودانه‌ای اند که اندک چیره‌دستانی به دیدنِ آنها دست یازیده‌اند. این اگر درست باشد، میرزاخانی بی‌گمان از آنهایی بود که «عددِ π را در آسمان» دیده بود («π در آسمان» اصطلاحی است که گاه برای توصیف این دیدگاه استفاده می‌شود). بسیاری فیلسوفانِ  دورانِ باستان و میانه بر این باور بودند که جاودانگی تنها با پیوستنِ خردورزانه به هستی‌های جاودان شدنی است. تنها روح‌های کسانی جاودانه می‌شوند که در تلاشی خردورزانه بتوانند به خردِ جهانی بپیوندنند، بتوانند آن را ببینند، و شاید به دیگران هم گزارش دهند. اگر این درست باشد، میرزاخانی بی‌گمان از جاودانگان است.

در این میان اما گروهی هم دوره افتادند و از «نخبه‌کشی» و «ارج‌ناشناسیِ» میهن و «تراژدیِ زنِ ایرانی» می‌نویسند. اینها یا نمی‌دانند از چه حرف می‌زنند، و واژه‌ها را بی‌توجه به معنی و ریشه‌شان مصرف می‌کنند، قصابی می‌کنند، یا می‌خواهند بارِ کوچک بودنِ خودشان را به گردنِ کشورشان بیاندازند. میرزاخانی بندیِ سرطان شد، این چه ربطی به ایرانی‌بودن‌َش دارد؟ در آمریکا درگذشت، یعنی سرطانِ آمریکایی هم آدم را می‌کشد، قربانیِ سیستم درمانیِ ایران نشد. نقشِ ایران در زندگیِ میرزاخانی، مثل نقشَش در زندگیِ همه‌ی ما، تنها مادری و پرورش و سرمایه‌گذاری بود. خب همه‌ی ما میرزاخانی نشدیم و نمی‌شویم، ولی این چه دخلی به ایران یا ایرانی بودنِ‌مان دارد؟ سطحِ علمیِ ایران، با چشمی واقع بین و منطقی، از خیلی از کشورهای دنیا، حتی خیلی از کشورهای اروپایی، بالاتر است، از خیلی‌ها هم پایین تر است. بی‌تردید از سطح علمیِ دو کشورِ آمریکای شمالی و چهار پنج کشورِ اروپای غربی پایین‌تر است، هر چند در همین کشورها هم دانشگاه‌هایی زیادی هستند که قابلِ مقایسه با دانشگاه‌های خوبِ ایرانی نیستند. خودمان را گول نزنیم، ظرفیتِ انسانی‌اش هم پایین‌تر است. متوسطِ طبقه‌ی دانشگاهیِ ایرانی با احتسابِ دانشگاهی‌های خارج از کشور، از متوسط طبقه‌ی دانشگاهیِ آمریکایی یا آلمانی یا فرانسوی پایین‌تر است، گستره‌اش هم کوچک‌تر است. این اما ربطی به «ایران»‌بودن‌َش ندارد. به موقعیت تاریخیِ ایران یحتمل ربط دارد، اما به ایران ربط ندارد. فرض کنیم در ایران حکومتی می‌داشتیم اولترا-دموکراتیک، بی‌هیچ تبعیضی دربرابر هیچ گروهی، تازه شاید می‌شدیم چیزی شبیه نیوزیلند (نمی‌گویم کره جنوبی تا پای زبان به میان نیاید). خودمان را گول نزنیم، هیچ مریمِ رضاخانی‌ای برای ادامه‌ی تحصیل به نیوزیلند نرفته است و نمی‌رود. این تقصیر ایران یا نیوزیلند هم نیست. ظرفیت امروز‌ی‌اش این است، خود به‌خود هم بیشتر نمی‌شود. اگر می‌خواهیم جایگاهِ فعلی خودمان را توجیه کنیم، توجیه کنیم که چرا در این «آن» از زمان و این «جا» از مکان ایم، و چرا مثلاً در شیراز یا مشهد یا تبریز یا زاهدان نیستیم، پای ایران را لازم نیست وسط بکشیم. نه در ماندن ننگی است، نه رفتن مایه‌ی شرمساری، و نه بازگشت نشانه‌ی شکست. ماننده به ماندن‌َش سرافراز نیست، رونده به رفتن‌ش پیروز نیست، و بازگردنده هم به صرفِ بازگشتن‌ش قهرمان نمی‌شود. اما این اندازه هست که همینی که ایرانِ امروز است هم از صدقه‌ی سر مریمِ میرزاخانی‌های نسل‌های پیشتر از ماست که بی‌هیچ منتی بازگشت را به ماندن ترجیح دادند و در فضای آموزشی-پژوهشیِ (این یکی که در آن زمان بیشتر شوخی بود) ایران کوشیدند تا آکادمیِ ایرانی را به سطحی برسانند که امروز دارد. تصور کنید کسی را، که چهل سال پیش از دانشگاهی در اروپا یا آمریکا (در دهه‌های نزدیک به پایانِ جنگِ جهانی) دکتری ‌گرفت. چنین دانشوری به یقین در آن دوران به راحتی‌ می‌توانست شغلی آکادمیک برای خودش در همان بسترِ آنجایی‌اش دست و پا کند، بسی راحت‌تر از کاریابی در آکادمیِ تجاری شده و پررقابتِ امروز. بسیاری از آنها می‌دانستند که با بازگشت به ایران سرنوشتی جز نوشتنِ کتاب‌های درسی برای دانشجویانی، که بیشینه‌شان نمی‌توانند از زبان‌های علمیِ روز استفاده کنند، پیشِ رویشان نیست، و باید دورِ پژوهش را برای مدت‌ها و بلکه برای همیشه‌ی عمرشان خط بکشند. با این حال بازگشتند و کمک به ساختن چیزی کردند که امروز ما داریم. همین‌ها اگر نبودند، امروز ناممکن بود نوشتنِ ریاضی و فیزیک و فلسفه و شیمی به زبانِ فارسی. مصاحب‌ها اگر نبودند، میرزاخانی‌ها و بهشتی‌زاده‌ها نمی‌توانستند به فارسی کتاب درباره‌ی ریاضی بخوانند و به فارسی درباره‌ی ریاضیات بنویسند. این که سهل است، شاید هرگز توانایی‌هاشان هم شکوفا نمی‌شدند، اینها که مادرزاد انگلیسی یا فرانسه یا آلمانی نمی‌دانستند. مگر نه این است که پیش از مصاحب‌ها، مجتهدی‌ها، شرف‌الدینِ خراسانی‌ها و آرام‌ها بسیاری از همین استعدادها و توانایی‌ها کشته می‌شدند، یا هرگز به دنیا نمی‌آمدند؟ اینها با بالاندن زبانِ فارسی و با از خودگذشتگیِ بسیار برای پرورشِ دانشگاهِ ایرانی، دانش را هم گسترش دادند، هم آن را فراگیر کردند و در دسترسِ همه گذاشتند.

حالا، ما دوره افتاده‌ایم و گناه همه‌ی کوچکی‌های خودمان را به گردنِ ایران می‌اندازیم. به گردن همین جایی که ده‌ها و صدها نفر مثل میرزاخانی را پرورش داد و همه‌ را فرستاد جایی دیگر برای پیشرفت در زندگی و دانش. جلوی هیچ ‌کدام‌شان را هم نگرفت، به هیچ کدام‌شان هم پشت نکرد، هیچ کدام‌شان را هم ناسزا نگفت. ما اگر بدهکارِ ایران نباشیم، طلبی هم از او نداریم.

گفتم، نه در رفتن پیروزی‌‌ای است و نه در بازگشت، به بازگشت‌‌بودن‌ش، سرافرازی‌‌ای. همه‌اش گزینشِ آزادِ آدمی است. اما آن‌که برمی‌گردد چیزی را قربانی می‌کند تا چیزی دیگر را بسازد که گمان می‌کند، شما انگار کنید به اشتباه، ارزشی ماندگارتر از خودش دارد. اگر نمی‌خواهیم در ساختن‌ش نقشی داشته باشیم، دستِ کم تبر برای خراب کردن یا کوچک کردن‌َش برنداریم. از کوچک کردن‌َش ما بزرگ نمی‌شویم. ما هم کوچک می‌شویم. و از خراب کردن‌َش ما هم خراب و نامعتبر. تمایزی نیست میان ما و او، هر اندازه هم که زور بزنیم، هر اندازه هم که دلمان بخواهد تمایزی باشد. مُهرش بر چهره‌مان، بر لهجه‌مان، بر خوی‌‌مان و حتی بر اندیشیدن‌مان خورده است. ما از آنجاییم، چه بسا که به سوی او بازگردیم. 

/ 1 نظر / 59 بازدید
جوادزاده

عالی نوشتی فیلسوف! سلام خوشحال باشید