از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

چقدر آدم عوض ميشه !

امروز ۲۸ام مهره. من حالا يک روزه‌ام. نه. سر ساعت ۱۰ به دنيا نيام. رفتم آرشيو وبلاگمو نگاه کردم ببينم تا حالا چيا دادم به خورد ملت، حيرت کردم از اين همه تغيير! راستش خودم هم باورم نميشد.  اينارو ببينين:

سه شنبه، 2 مهر، 1381


 

این اولين بار است که در اینجا چیزی یادداشت می کنم.حرف خاصی برای گفتن ندارم.
موفق باشید.
 
 
شنبه، 6 مهر، 1381

در خودپسندی هميشه مقداری حماقت هست همانطور که در هر اقيانوسی مقداری آب هست.
امروز شنبه است....
اميدوارم هفته خوبی باشه...و حتما هم هست.
شاد باشيد
 
 
((اگر در باطن به خاطر یک فنجان چای از دوستتان ممنون نباشيد به خاطر نجات جانتان هم از
او ممنون نخواهيد بود.))

امروز يکشنبه است و من مدتهاست مصطفی را نديده ام ...دلم خيلی برايش تنگ شده است.

یکشنبه ها خيلی عادی هستند ...یکشنبه رو به اندازه کوکو سيب زمينی دوست دارم.

پاييز هم فصل خوبی است (پادشاه فصل ها...)...خيزيد و خز آريد که هنگام خران است///
باد خنک از جانب خوارزم وزان است.

مهدی رو ديدم.احسان رو هم ولی از عباس خبری نيست.

احسان اومده پيشم ...حالا رفت. قراره دوباره تو دانشکده روزنامه منتشر بشه. خيلی خوبه....

ديگه کافيه...شاد باشيد

خدا نگهدار
 
 
 
دوشنبه، 8 مهر، 1381

شب ما بی ماه است،
ماه مان بی نور است،
نورمان بی گرماست،
روز هم تاریک است،
راه ما باریک است.
مهر نیز بی نور است،
تن ما بی سایه است،
دردمان بی درمان ،
گریه مان بی اثر است.
ناله مان بی سوز است،
شعرمان بی ساز است.
ابرمان بی باران،پنجره بی روزن،
در گلویم فریاد،ضجه تاریخ است،
دردمان تاریخ است.
دردمان بی درمان،
راه ما پر مانع،روزگار بی شرم است.
زندگی هم دردی است،
مرگ هم درمان است...








زندگی چقدر ارزش دارد؟نمی دانم ،واقعا نمی دانم،ولی فکر می کنم خیلی با ارزش باشد
زندگی زیباست دل زیبا پسند
زیبا اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت

((زندگی می گوید اما...باید زیست...))


سه شنبه، 28 آبان، 1381
 
نامه ای به ((هيچ کس))...
سلام(( هيچ کس))!
مرا می شناسی ؟!من همان دوست قديمی توام، منم بی کس!!! يادت می آيد؟ من وتوبا هم خيلی دوست بوديم، همديگر را خوب می شناسيم، يا بهتر بگويم،خوب می شناختيم، من وتو وقتهای زيادی را با هم می گذرانديم،شبها هنگام خواب ٬در مدرسه هنگامی که به جايی خيره می شدم و درماشين هنگامی که غمگنانه بيرون را تماشا می کردم و با تو هيچ گاه تنها نبودم.
اما حالا چی؟!کجايی ((هيچ کس))؟کحا رفتی؟بدون تو من تنهايم ٬تنها و حالا تصميم دارم
تنهاييم را با نوشتن نامه هايي به تو ٬پر کنم٬نامه هايی به(( هيچ کس))٬که شايد اندوهها و
شاديهاي تنهايی خودم را برای تو بازگو کنم.پس بخوان:

برايت داستانی تعريف می کنم٬داستانی از يک مادر و يک پسر٬پسرکی که مادرش دوست داشت انسان باشد...
يکی بود ٬يکی نبود٬مادری بود و فرزندی ـپسری ـ٬روزی مادر از پسرکش پرسيد :فرزند
می دانی مهمترين عضو بدن انسان چيست؟ کودک فکر کرد و اندکی بعد پاسخ داد :مادر مهمترين عضو بدن انسان چشمان اوست که فروغ رندگانيش ٬که رنگها را به او به او می نمايند... و مادر پاسع گفت:نه!!!نابينايان زيادی هستند که بدون نور و رنگ
زندگی می گذرانند و بعد ساکت شد.کودک کمی فکر کرد و بعد رفت.مدتی گذشت و گذشت
و روزی دوباره مادر سوالش را تکرار کرد:پسرکم می دانی مهمترين عضو بدن انسان چيست؟
پسرک با اندکی تامل پاسخ گفت:گوش مادر٬گوش. و مادر جواب داد :نه پسرم ٬ آدمهای زيادی
هستند که نمی شنوند ولی به خوبی زندگی می کنند و به مدارج بالا می رسند ٬ و خاموش شد. پسرک رفت،مدتها گذشت. پسرک بزرگتر شد،حالا او ديگر پسرک نبود.
نوجوانی بود شاداب .از قضا پدر مادر درگذشت،روزی که جنازه پدر بزرگ را
در قبر می گذاشتند پسرک پايين قبر ايستاده بود و مادرش را می ديد
که در فراق پدر زار می گريد و صورت می خراشد و مويه می کند.
در همين حين بود که ناگهان مادر فرزند را صدا کرد و سوال قديمی
خود را تکرار کرد : فرزند می دانی مهمترين عضو بدن انسان چيست؟
پسرک متعجب بود ،آخر الآن چه وقت پرسيدن اين سوال است ؟
_پسرک از خود سوال می پرسيد_مادر گفت حالا وقت آن رسيده
است که به تو بگويم مهمترين عضو بدن انسان چيست!.
جوانکم مهمترین عضو بدن انسان شانه هايی هستند که ديگران بتوانند سر بر روی آنها بگذارند
و زار زار گريه کنند.اگر کسی اين شانه ها را داشت ،انسان است...
((هيچ کس))من اين شانه ها را دارم ،دوست دارم آنها را داشته باشم تا ديگران بتوانند
سرهايشان را روی آن بگذارندو زار زار گريه کنندو از غم تهی شوند،سینه ام تحمل همه
غم های ديگران را دارد.من می خواهم همه را دوست داشته باشم.
خداحافظ هيچ کس،خداحافظ...

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاد باشيد
 
 
جمعه، 8 آذر، 1381

الهی...
الهی، تنها مگذار مرا دراين وادی که تنهايی درد غريبی است.
الهی، نمی دانم اين دوستان که همی بر گرد من می چرخند
در روزگار خوشی،می مانند همراه من در گرداب مصيبت؟
الهی نمی دانم و تو می دانی ،کاش او بماند،الهی تو می مانی.
خدايا اين مردمان باطنشان چگونه است؟اينان که ظاهری رنگارنگ
دارند کاش باطنشان رنگارنگ نباشد،((کاش اين مردم هم دانه های
دلشان پيدا بود))،خدايا، دانه های دل اينان را تو می دانی،کمک کن
تا دانه های دل او هم نمايان شود.
معبودا،در آن دم مصيبت تو مرا می خوانی،کاری کن که او نيز
بخواند...تو می خوانی و می مانی و می دانی،کاش او هم بخواند.
خدايا، سينه اين مردمان تنگ نظر را بگشا که تو گشاينده سينه هايی،
نظرشان را بلند گردان که تو بلند گرداننده نظری،نظر او را هم بلند
گردان که تو بلند نظری،کاش او هم بلند نظر باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاد باشيد
 
شنبه، 28 دى، 1381

ستاره
ميگن هر کسی يه ستاره تو آسمون داره اما من...ستاره من کجاست ؟ ستاره کجايی ؟ ستاره جون می خوام گريه کنم ، می فهمی ؟ گريه ... آخرين باری که گريه گردم وقتی بود که مادر بزرگ رفت،اما حالا می خوام به حال خودم گريه کنم که يکدفعه اينقدر احساس تنهايی کردم...ستاره بيا ديگه ،کجايی ؟
حالا دوستام دارن از من فرار می کنم (حداقل خواهرم که احساس می کنم اينجوريه...) ...

بعضی ها فکر کردن من بيکارم، اومدم اينجا ملت رو سر کار بذارم ... بعضی ها هم ميان به به و چه چه ميکنن و هيچ کس سعی نمی کنه کمکی کنه...

بعضی ها هم گفتن:((اين گول بين /که روشنی آفتاب را از ما دليل می طلبد ))
((خورشيد را گذاشته
و می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز بر نگذشته است...))

افسوس...ستاره بيا تا روی شونه هات گريه کنم.ستاره من...

لا اکراه فی الدين ، قد تبين الرشد من الغی
 
 
يكشنبه، 13 بهمن، 1381

هست ، نيست...
(( نمی بينمش ،
می بينمش...
نمی بينمش،
می بينمش...))

و صدا همچنان می آمد...
(( نمی بينمش ،
می بينمش...))
و سکوت.
گويی از ابتدا هيچ صدايی نبوده است
و مرد همچنان منتظر بود
و با دقت ، گوش ها را تيز کرده بود
انگار نجوايی می شنيد :
(( هست ،
نيست...
هست ،
نيست... ))
و باز صدايی نمی آمد
و مرد نگران و مضطرب
در تاريکی ابهام صدا
و شک سکوت
غوطه ور بود.
دوباره صدا آمد ،
بلند تر
(( هست ،
نيست...
هست ،
نيست... ))
انگار کسی
صدا را بلند تر می کرد
و يا پژواک صدای ديگری ،
شايد ،
به گوش می رسيد ،
مرد به دنبال سرچشمه می گردد
و چيزی نمی يابد
هر چه بيشتر ،
کمتر،
و مرد در تاريکی
همچنان، شتابان
پيش می رفت ،
تا از نظرها ، پنهان شد .

... گروهی گفتند :
ديوانه ای بوده
و گروهی ديگر که: مجنونی عاشق پيشه
اما عده ای اندک
_ که می دانستند
او در جستجوی هست خويش
به دنبال نيست می گشت _
فرياد زدند:
ستاره ای بود در تاريکی .

مرد در تاريکی
به دنبال سرچشمه صدا
با عزمی راسخ ، باز هم
پيش می رود.

و صدا همچنان می آمد :
(( می بينمش ،
نمی بينمش...
هست ،
نيست...))



اين هم از خودم است ، يک شعر سپيد...برای
شادی که به دنبال چيزی است و برای سولماز که انگار ازم ناراحته...
 
 
 
شنبه، 26 بهمن، 1381

و اين منم اکنون ...
و اين منم اکنون
جوانکی تنها و آشفته
که بر اين پياده رویِِِِ خلوت و ناهموار
آرام راه می سپارم
و انديشه کنان با خود نجوا می کنم:
(( چه سخت است نفس کشيدن
در هوايی اينچنين آلوده ،
در فضايی که انديشه را
به جرم بودن
اعدام می کنند.
و عقيده را
همچون ارث پدر
به فرزند امانت می دهند ...))

و اين منم اکنون
سايه ای سرگردان و بی هدف
که زمان را از حضور خود
ديوانه وار پر می کنم
و نا اميدانه با خود می گويم:
(( چه سخت است عمر رفته را
باز پس گرفتن ،
از کسانی که انديشه ات را
با خوراک های رنگ رنگ خود
مسموم می کنند.
چه دشوار است نادرست ديدن
آنچه همه عمر
با تلقی آن زمان را سپری کرده ای...))

و اين منم اکنون
انسانی رها شده از بند
و يا شايد در بندی گرانتر در آمده
که بر اين زمين سرد و تنگ
با ترديد فرياد می زنم :
(( عمر رفته را بازم پس دهيد
انديشه در بندم را آزاد کنيد ،
عقيده امانی خود را از من پس بگيريد ،
چه سخت است يافتن حقيقتی
چنين جاری و سيال .
نفسم را رها کنيد
تا دوباره از نو
زندگی را آغاز کنم ...))

چهارشنبه، 20 فروردين، 1382

من صدا می شنوم
مرغکان
شاد و غزلخوان
در افق می چرخند ،
پريان می رقصند ،
مردمان تکرار
درخيابان بلند
به خيال خودشان
فکر کنان
به گذار روز و شب می خندند .
و من آرام آرام
به خودم می گويم:
(( من صدا می شنوم ... )) ...
به خودم می خندم
که چنين ساده دلم !!!
صدايی اگر هم بود ،
کسی می فهميد .
از اين وهم صدا
خنده کنان، می گذرم .


برگ های زرد
در هوا می چرخند ،
با تکانی موزون
به زمين می غلتند .
مدتی کوتاه است
با خودم می گويم :
(( ازپس اين ديوار
ناله ای می آيد.
يک نفر نا له کنان ،
کمکی می خواهد... ))
با شعف می گو يم :
(( من صدا می شنوم ، ای مردم
گوش کنيد ...))

عابران با هيجان
دست بر گوش گرفتند...

اندکی بعد ، انکار کنان
با جنبش سر
به من حالی کردند
که خيالات برم داشته است.
و من افسوس خوران
مويه کنان
از صدا می گذرم.


ابرهای بسيار
با ياری باد
در افق می آيند.
قطره های باران
نرم نرمان
بر زمين می افتند .
و من انديشه کنان
مکث منان
به يکی می گويم :
((تو صدا می شنوی ؟ ))
سر تکان می دهدم
و رها می کندم .

من لرز در تنم افتاده و ليک
به ندا می گويم :
(( من صدا می شنوم
ای مردم
گوش کنيد .
يک نفر زار زنان
به صدايی آرام
از پس اين ديوار
مددی می طلبد
گوش کنيد.))

عابران
گوش بر پهنه ديوار
چو من می سايند
همگی آرامند .
به خودم می گويم :
(( باز صدا می آيد
اين بار
دگر می شنوند ...))
اندکی بعد ، همه
گوش از ديوار گرفته
به من می نگرند
_ چو يکی ابله و مست _
و همه می گذرند .

باد زوزه کشان
می آيد ،
و درختان را باز
به طرب می آرد .
با خودم می گويم :
(( من که خود می دانم
عا بران اين شهر
همگی کر شده اند ... ))

در دلم
خنده کنان
گريه کنان
زار زنان
به صدای فرياد
باز هم می گويم :
(( من صدا می شنوم ، ای مردم
من صدا می شنوم
گوش کنيد ... ))
 
 

يكشنبه، 14 اردىبهشت، 1382

ابراهيم آمد ...
وارد شد
با سبدی در دست
به ميان اتاق آمد
و سبد را خالی کرد
اتاق از بوی يقين پر شد
و آيينه ترديد آه کشيد.

صدايش کردم : ابراهيم ... ابراهيم ...
پاسخی نداد
و رفت...
من ماندم و حسرت يقين از دست رفته
من و آيينه ترک خورده
آيينه ...
آه
 
شنبه، 27 اردىبهشت، 1382

آن روزها که بود ...
آن روزها که بود ، خيلی به او احساس نزديکی می کردم ، فکر می کردم هر دو شبيه هم هستيم ، يک جور فکر می کنيم ، دنبال يک چيز می گرديم ... با هم از يک چيز مطمئن بوديم و آن اين که : هر دو شک داريم ...
و شک ، هنگامی که پنجه در پنجه فکر انسان می اندازد ، تا زمانی که او را از پای در نياورد کوتاه نمی آيد ، و تازه بعد از آن سراغ قلب آدم و بعد سراغ دستهای او می رود ، او را به بازی می گيرد و از اين سو به آن سو می کشاند ش . از اين سو به آن سو ...

آن روزها که بود ، خيلی به او احساس نزديکی می کردم ،آنقدر که حتی سعی نکردم بيشتر به او نزديک شوم ، حتی سعی نکردم ببينمش ، بشنومش ، صدايش کنم . آخر فکر می کردم وقتی هر دو با همفکر می کنيم نيازی به ديدن نيست ، نيازی به شنيدن نيست : فکر کردن انسانها را چنان به هم پيوند می دهد که حتی نيازی به ديدن و شنيدن نيست . فکر کردن : پلی بين دو نفر برای رسيدن به يقين بعد از شک ...

آن روزها که بود ، گمان می کردم ، با هم يکی هستيم ، می توانيم با هم __نه ، می توانم با هم __ راهی باز کنيم ، يک دست صدا ندارد ، وقتی دو برابر شوم ، با دو پنجه در پنجه حريف می آويزم ... اميد بيشتر می شود ...

اين روزها که هست ، گاهی با خودم می گويم ای کاش ، صدايش کرده بودم ...
 
شنبه، 24 خرداد، 1382

آنچه ديدنی است که ديدنی است ، نه آنچه شنيدنی است که ديدنی است ...
شب اول :
سکوت ... همهمه ... فرياد ... اعتراض ... توهین ...

يک نفر می خواند :
دانشجو می ميرد ، ذلت نمی پذيرد ...
...

شب دوم :
همهمه ... فرياد ... اعتراض ... توهين ... درگيری ...

يک نفر می خواند :
ما منتظريم تا محرم گردد
هنگامه امتحان فراهم گردد
ماييم و علی و تيغ و حلقوم شما
يک مو ز سر علی اگر کم گردد

یک نفر جواب می داد :
سیصد گل سرخ یک گلش نصرانی
ما را زسر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
...

شب سوم :
فریاد ... اعتراض ... توهین ... درگیری ... جنگ تن به تن ... تجاوز به خانه

یک نفر می خواند :
با دژخیمان
اگر شکنجه
اگر مرگ است و شلاق و خنجر
و گر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
...

شب چهارم :
اعتراض ... توهین ... درگیری ... جنگ تن به تن ... تجاوز به خانه ... فرار ...

یک نفر می خواند :
به جای کشت کشاورز را درو کردند
به جای نان به تساوی گلوله قسمت شد ...

شب پنجم : هنوز نیامده است ...

یعنی این کابوس تمام می شود ؟؟؟
 
 
يكشنبه، 27 مهر، 1382

سه گانه برای تولد

 

بر دوشهایمان

اسارتی نهاده بودند ،  

که خود نمی دانستیم

و آمدیم

 شتابان

بی آنکه خود خواسته باشیم  .

شادمان

اگر رقصیدیم

و دست زنان

اگر پای کوبیدیم

هم ازین رو بود :

نادانسته ،

           ناخواسته ،

بی هیچ آرزوی انجام .

 

 

 

رودخانه جاری بود

و ما همگنان

بر کناره اش می رفتیم

بی آنکه ذره ای از سیلانش را

با دست هایمان  چشیده باشیم .

ثانیه ها

 اندوهگنان

تن خویش را بر دقیقه ها می سایند

و آدمیان

بی هیچ نیم نگاهی به روانی زمان

با چشم هایی دوخته بر سنگفرش خیابان های بی کران

سرگران

غوطه ور در مرگی کدر ،

مرگ را انتظار می کشند .

 

 

پدر

صفحات تقویم بزرگ خویش را

با نشانه هایی از حضور

_ حضوری ناخودآگاه _

پر می کرد

و قضاوتی خوفناک را

بر سفره انتظار می نشاند

بدون هیچ پاسخی برای چرا .

انسان

از همان نخست

بود ، چرا که باید باشد .

فریاد زدیم :

(( قضاوت را به پتیاره تاریخ نخواهیم سپرد

خجسته باد روزی که انسان متولد شد . ))

 

          

 

سه شنبه، 11 آذر، 1382


O captain ! my captain

اين ترجمه ايست از شعر ! O capptain ! my captain از شاعر فقيد آمريکا والت ويتمن . اين برگردان حاصل  تلاش من بوده و اگر نارسايی در شعر بود آن را به حساب زبان ناقص من بگذاريد .

والت ويتمن شاعر بزرگ دموکراسی ، هميشه آزادی را می‌ستود . منتقدان مجموعه (( برگ های علف )) را موثرترين مجموعه شعر در ادبيات آمريکا می دانند .

 

ناخدايا ! ناخدای من !

ناخدايا ! ناخدای من ! سفر هولناکمان به پايان رسيد

کشتی از طوفان گذشت ، به انجام رسيديم .

بندرگاه نزديک است ، ناقوس ها در طنين و مردمان شادان

با چشمان خويش کشتی سترگمان را دنبال می‌کنند .

اما ! آه قلب قلب قلب

اما دريغ قطرات خون چکنده

بر عرشه‌ای که ناخدای من بر آن خفته

افتاده سرد و مرده .

***

نا خدايا ! ناخدای من ! برخيز و طنين ناقوس‌ها را بشنو

پرچم‌ها برای تو برافرشته شده‌اند

و شیپورها برای تو می‌غرند

برخيز !

دسته های گل برای تو

و ازدحام مردمان در ساحل برای توست

اين تکاپو و اين چهره‌های شادان تو را می‌خوانند

برخيز !

اينجا ناخدا ! پدر گرامی

دستانم زير سر تو‌اند

اين کابوسی بيش نيست که بر اين عرشه

افتاده‌ای سرد و مرده

***

ناخدای من بی پاسخ ، با لبانی پريده‌رنگ و آرام ، خفته .

پدرم بازوانم را احساس نمی کند ، بی هيچ تپشی ، بی هيچ آرزويی .

کشتی به سلامت کناره گرفت و سفر پايان يافت .

از پس سفری هراسناک ، کشتی پيروزی با غنيمت مقصود می‌رسد .

***

در شوق باشيد ای ساحل‌ها

در طنين باشيد ای ناقوس‌ها

من اما سوگوارانه گام خواهم زد

گام خوام زد بر عرشه‌ای که ناخدای من بر آن خفته

افتاده سرد و مرده .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگ شاه شوريده سران  را هم ببينيد . جالب است .

می‌خوام از اين به بعد سعی کنم اينجا رو به تمام معنا وبلاگ ( به معنی يادداشت ) کنم و اگر قرار بود شعر يا داستانی بنويسم اونا رو جای ديگه‌ای بنويسم تا همه مجبور نباشن اونارو بخونن .

راستی خانه‌ای برای شب جايی است که من داستان‌های خودم را در آن می نویسم . خوشحال می‌شوم دوستانی که علاقه به داستان دارند سری به آن بزنند و نظر بدهند .

این هم ویتمن ، شاعر آزادی  

 


  • دوشنبه، 29 دى، 1382

  • بدون عنوان
  • به مصطفی بتولی
  • به پاس دوستی دیرپایمان
  • به تمنای بودنش
  • و به بهانه نیامدنش
  •  
  •  
  •  
  • کس بر در عشق اين همه استاد که من؟
  • يا از تو بدين درد دل افتاد که من ؟
  • آن را که ميان ما جدايی افکند
  • دشنام نمی دهم، چنان باد که من
  •  
  •  
  • فعلا اسم ندارد
  •  
  • (1)
  •  
  • حیران
  • بر آستانه دروازه های بلند ابدیت
  • به انتظار آمدنت
  • _ آمدنی چنان که می خواستیم _
  • ایستادیم
  • و چشم ها را
  • بر کورترین راه های گذار
  • در جستجوی ترانه ای روشن
  • که تو می خواندی
  • درافکندیم.
  •  
  • (2)
  •  
  • گفتیم:
  • (( همصدا
  • غزلی می سازیم
  • که پرشورترین شراب ها
  • نزد ارغوان آن
  • گونه بر خاک بسایند ))
  • خواندی بلند:
  • (( با دست های روشنی مان
  • غبار از پنجره های آدميان
  • به ترنمی
  • خواهیم زدود ))
  •  
  • (3)
  •  
  • گریان
  • بر پهنه بی اختر شب
  • زانوان در بر
  • نشستیم.
  • ساده دل بودم
  • که گمان می بردم
  • مردمان بی قاعده را
  • بر کج ترین خطوط زندگي شان
  • قانونی نهفت
  • حکم فرماست.
  • ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکستم. خودم می‌دانم. نگوييد. شماتتم نکنيد. خودم می‌دانم. می‌دانم...

 

 

يكشنبه، 27 اردىبهشت، 1383

requiem برای باران

 


آزردی‌ام

با آن خیره‌خیر نگاه مشوش

و آن سیاه‌شعله‌های کدر ،

                                   در پرده‌ای زلال .

 

 

من سایبان شب بودم

و نگاهم ،

            بی‌شرمانه خنجرهای مردان زمینی ،

                                                            نبود .

 

 

 

آن زمان

که خورشید پیر

                   گردن از محاق سرخ افق

                                                 بیرون می کشید

سرود تو را

             بر تارک سپیده خواندم

و نیستی که ببینی

امروز

      هنوز

           خورشید ایستاده راست

هنوز که شب است و من

                                اینجا

                                     تنها،

                                          بی‌رحمی تو را

                                                             گریه می ... کنم .

 

+ حنیف امین ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۸
comment نظرات ()