از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

 

خواب٬
نيمه مرگی خوش حکايت
يادگاری از ورای آرزوها
با نگاه تند تاريکی به روياها
و ما اين سوی در استاده با جسمی غبار آلود
و روح ما کشيده پر به درياها.
که می داند انتهای اين دريای ژرف آبی پهناور کجاست؟
که می داند آخر کابوس سرد بهمن و آغاز رويای بهاران را؟
و شايد روح من يا روح تو يا قلب او
از ورای آرزوهای جوانی قصه گويد از بهار سبز فرداها
قصه پايان محنت ها

قصه آغاز عشق و پر گشودن ها

و خواب اين نيمه مرگ خوش حکايت قصه ها دارد ز روياها
و ما در خواب در اين سوی کوير آرزوها
استاده با چشمان خواب آلود
و روح ما کشيده پر به درياها
که شاید او بیاید ليک
فرصت خواب است بس باريک
و او در فراز آسمان آرزوها
نمی گنجد در اين ديرينه رویاها
نمی گنجد در اين رویاها.٬




*********************************۸
۱-سلام
۲-چند روزيه که حالم خيلی بده٬فکر می کنم آخر خطم٬عصبی شدم٬با همه دعوا می کنم٬
بد اخلاق شدم٬و شايد کمی هم ديوانه٬نمی دانم چرا؟!مادرم و پدرم از من رنجيده شدن...
۳-امروز میخوام برم سمینار حافظ شناسی تو دانشکده علوم٬دکتر اسلامی ندوشن سخنرانی
می کنه ٬شاید حالم بهتر بشه...و شاید هم بدتر ولی به ريسکش می ارزه...
۴- بندری هم وبلاگمو ديده و
يه چيزهايی گفته...مسيحاهم
همين طور...دانيالهم همين طور ...

۵-شاد باشيد

+ حنیف امین ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٢
comment نظرات ()