از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

نقش‌بندان

بر بستر تنهایی خویش می‌خرامد انسان. به تاریکنای درون، در گریز از ابلیس کابوس‌هایش دست و پا می‌زند و صیحه می‌کشد. بیدار می‌شود. کورمال دست‌هایش را در هوا تاب می‌دهد و چراغی می‌زند. بر بی‌کسی خویش واقف می‌شود و باز می‌خوابد.

همه چیز به خواب می‌ماند. به رویا. تا چشم بر هم می‌گذاری چون صاعقه‌ای می گذرد و نیست می‌شود. خاطره‌ای هست و نیست. کسی آمده و نیامده. رابطه‌ای بوده و نبوده. حافظه می‌گوید هست، چشم انکار می‌کند. دل گواهی بر گرمای تنی می‌دهد، دست سر تکان می‌دهد. عقل تلاش بر رضایت نسیان می‌کند، خود را می‌فریبد و می‌گوید: فراموش شده. رفته، دل هر صبح زنگار از تن خویش می‌ساید و گذشته را طرح می‌زند. حیران می‌شود انسان. در مرکز هزاران تصویر خودساخته ایستاده و بازشان نمی شناسد. قلم‌مو بر زمین می‌افکند و می‌دود. بر یکایکشان دست می‌کشد و نوازش می‌کند و نفس آشنایی نمی‌شنود. سرگردان می‌شود. زانو بر زمین می‌کوبد. خاک را به ناخن می‌خراشد و زار می‌زند. همه چیز به سایه می‌رود. ظلمات.

+ حنیف امین ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢۳
comment نظرات ()