از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

بيچاره آدمی ...

کجاست حالا؟ بيچاره آدمی! ما کش‌کشانش می‌کشيم، او قصه می‌بافد. در او ماييم. می‌کشانيمش تا آنجا که تابش هست. وقتی برسد، می‌افتد. گاهی کال است که حرام می‌کند ما را. کال نبود کاتب. همخانه دريغ نبود. دوستی‌ها را بی‌شائبه معامله می‌ديد و عشق را ـ نوشته بود ـبهانه بودن. سلسله در سلسله شاهدان‌اند کاتبان. راه آمده را نشانه می‌زنند. راز را ما هم نمی‌دانيم، بايد اما بکشانيم‌شان. رفتن خود گاهی غايت است، شک ميان اين کلوخ يا آن سبزه همان است که آنچه بايد را رغم می‌زند.

آنجا، بر کاغذهای زرد شده روی ميز خواناست اين: ما هم رفتيم، نعشمان را هم برديم ...

گفت لعنت بيش باد چشممان را، گوشمان را نيز، بايد رفت ...

+ حنیف امین ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱
comment نظرات ()