از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

شطح

تمام شد. تمام، شد. مرخصی چند روزه به سر رسید، و امروز، بیهوده تر از دیروز و روزهای قبل تنها نشسته‌ام و هنوز هیچ. پنجه می سایم بر در و دیوار به هم پیوسته و بسته این اتاقک تاریک و صدای چندش‌آور خراش ناخن ها بر روی دیوار، سکوت را سوراخ می کند و جیغ می کشد و مویه می کند و گریه می کنم به حال خود که از آزادی خویشتن‌ام بیرون می کشند و محکومم می کنند به زندان جمعیت.

می‌نشینم روی صندلی و ثانیه ها می‌شمارم. تیک تاک، دو ثانیه، تیک ... یک، تاک...دو ، هر ثانیه یک ثانیه کمتر می شوم. تیک‌ها ضربه می‌زنند به گوشم و انعکاسشان دلم را می‌لرزاند. تیک...تاک. تیک... کاش می‌شد جلویشان را گرفت. تاک... دست دراز می کنم و باتری‌های ساعت روی میز را در می آورم. تیک... کمتر می‌شوم. ساعت دیواری محکم تر می کوبد. تاک... می‌ترسم. تیک... بلند می‌شوم،  شیشه ساعت دیواری را برمی‌دارم و عقربه‌اش را می‌کنم. تاک... باز هم صدا می‌دهد. سرم از پهلوها فشرده می‌شود و استخوان ها ترک می‌خورند: تیک، تاک، تیک... تاک... تی...ک...تا...

فردا... فردا... فردا... چهارستون بدنم را می لرزاند این ناشناخته ناگزیر. اسیر شدیم. اسیر.

 

+ حنیف امین ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٥
comment نظرات ()