از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

 

 

اين طرح يک داستان کوتاه بود ولی چون هنوز فرصت تمام کردن آن را بدست نياورده‌ام آن را به همان صورت اول می‌نويسم ...

برای او که قصه آدم را می‌گفت

بی سلام آمد و بی خداحافظی رفت

بی سلام آمد و بی خداحافظی رفت...

چرخيدم و گفتم : (( هان! کجاست پايتخت قرن؟ ما برای فتح می‌آييم )) و چشم گرداندم تا پيدايش کنم. نبود. صندلی‌اش را می‌شناختم. هميشه آنجا می‌نشست. هر شب می‌آمد و نمايش را تماشا می‌کرد. ولی امشب نبود. باورم نمی‌شد. از ميان قژقژ تخته‌های زير پايم روی سن کمی اين‌ور و آن‌ور رفتم. ناباورانه همه سالن را پی نگاهش کاويدم. همه منتظر بودند تا ديالوگم را ادامه دهم، اما زبانم نمی‌چرخيد. چرايش را نمی‌دانستم. هميشه وقتی می‌چرخيدم و اين شعر را می‌خواندم برق چشمان او که روی صندلی شماره ۱۷ می‌نشست را می‌ديدم. وقتی که می‌گفتم : (( هان! کجاست ... )) انگار که او را خطاب کرده باشم به وجد می‌آمد و چشمانش می‌درخشيد.

ولی امشب نبود. صندلی هفدهم خالی بود. گفتم شايد وهم برم داشته، برگشتم سر جای اولم. دوباره چرخيدم و گفتم : (( هان! کجاست پايتخت قرن؟ ما برای فتح می‌آييم )) و به صندلی‌اش خيره نگاه کردم. نبود. اشک در چشمانم حلقه بست. از کنار سن، پشت پرده، کارگردان که فکر می‌کرد ديالوگم را فراموش کرده‌ام با صدايی آرام می‌گفت : (( تا که هيچستانش بگشاييم )) همه منتظر بودند تا اين جمله آخر بگويم. پيرمرد کنار سن ايستاده، منتظر بود تا من آين آخری را بگويم و او پرده را بکشد. هم‌بازی‌ام سرگشته نگاهم می‌کرد. پاهايم شل شده بودند. کارگردان همان جمله را اين بار بلندتر تکرار می‌کرد: (( تا که هيچستانش ... )) زانوها شکستند و محکم به زمين خوردند. پنجه در پوشش کف سن انداختم و گريان فرياد زدم : (( تا که هيچستانش بگشاييم )) و صدای هق‌هق گريه‌ام سالن را پر کرد.

پرده در ميان کف‌زدن تماشاچيان کشيده می‌شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش

بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

...

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خيمه ازين خاک برکنم

+ حنیف امین ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()