از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

بدون عنوان

به مصطفی بتولی

به پاس دوستی دیرپایمان

به تمنای بودنش

و به بهانه نیامدنش

 

 

 

کس بر در عشق اين همه استاد که من؟

يا از تو بدين درد دل افتاد که من ؟

آن را که ميان ما جدايی افکند

دشنام نمی دهم، چنان باد که من

 

 

فعلا اسم ندارد

 

(1)

 

حیران

بر آستانه دروازه های بلند ابدیت

به انتظار آمدنت

_ آمدنی چنان که می خواستیم _

ایستادیم

و چشم ها را

بر کورترین راه های گذار

در جستجوی ترانه ای روشن

که تو می خواندی

درافکندیم.

 

(2)

 

گفتیم:

(( همصدا

غزلی می سازیم

که پرشورترین شراب ها

نزد ارغوان آن

گونه بر خاک بسایند ))

خواندی بلند:

(( با دست های روشنی مان

غبار از پنجره های آدميان

به ترنمی

خواهیم زدود ))

 

(3)

 

گریان

بر پهنه بی اختر شب

زانوان در بر

نشستیم.

ساده دل بودم

که گمان می بردم

مردمان بی قاعده را

بر کج ترین خطوط زندگي شان

قانونی نهفت

حکم فرماست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکستم. خودم می‌دانم. نگوييد. شماتتم نکنيد. خودم می‌دانم. می‌دانم...

+ حنیف امین ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٩
comment نظرات ()