از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

شطح

( با صدای بلند و چهره برافروخته)

ــ:چرا از دست از سر من برنمی‌داری؟ چرا ولم نمی‌کنی؟ چرا بی‌خیال من نمی‌شی؟  اين چه وضعيه؟ چرا همين‌طور سرتو می‌اندازی پايين و ميای تو؟ بابا! اينجا حريم خصوصي منه! می‌فهمی؟ خصوصی! خ...صو...صي!حالا من در رو باز گذاشته بودم دليل نمی‌شه که دستاتو تاب بدی و بدون در زدن وارد شی.   

اعصابم رو به هم ريختی. تمرکز ندارم. دستم به هيچ کاری نمی‌ره. حتی کتاب هم نمی‌تونم بخونم. به هيچ چيزی نمی‌تونم فکر کنم. نه که فکر کنی نشستم و همش به تو فکر می‌کنم، نه . اصلا تعطيله تعطيل.

مشوش. تا حالا شنيدی؟ نشنيدی؟ عيب نداره بيا من رو نگاه کن تا بفهمی چيه. خوب شد؟ دلت خنک شد؟ صبح سه ساعت تمام تو جام عربی می‌رقصيدم. مدام غلت می‌زدم و به خودم می‌پيچيدم.فکر کنم يکی دو بار هم از تخت افتادم پايين.

بابا! دست از سرم بردار. من اونی نيستم که تو فکر می کنی. ولم کن.و...لم...کن.

چرا درب را نبسته بودم...

+ حنیف امین ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢۱
comment نظرات ()