از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

آورده اند که ...

 

 

آورده اند که روزگاری خری و شتری باهم در مزرعه ای زندگی می کردند .

 روزی خر علوفه زيادی خورد و مست از شبدر بنا گذاشت به عرعر کردن !

 شتر هر چه اصرار کرد که : دوست عزيز دست بردار که الآن کشاورز می آيد

 و به تلافی آواز جانانه تو کار جانانه ای از ما می کشد که تا مدت ها مزه اش

از دلمان نرود ، الاغ مست هشدار دوستانه اش را نشنيده گرفت !

شتر که ديد نرود ميخ آهنين در سنگ و خر ذاتا نصيحت نمی شنود  گفت :

 تو بخوان نوبت رقصيدن من هم می شود !!!

  از قضا پيش بينی شتر درست آب در آمد و کشاورز آمد و بيشتر از هر روز

 بار بر گرده آن ها  نهاد و آن ها را به سمت مقصد روانه کرد . در مسير

 رودخانه پر آبی قرار داشت که الاغ را توانايی گذر از آن نبود ، پس بر پشت

 شتر سوار شد تا از آن گذر کنند ، هنوز به ميان رودخانه نرسيده بودند که شتر

 شروع کرد به تکان خوردن و لرزيدن !!! خر فرياد زد : رفيق شفيق چه می کنی

 الان مرا به کشتن می دهی ! شتر جواب داد : نگفتم نوبت به رقصيدن من هم

 می رسد !!!

+ حنیف امین ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٢
comment نظرات ()