از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

مرثیه چشم ها ...

من نمی دانستم
راز زیبایی لبخند تو چیست ؟
و پس مردمکانت چه غمی پنهان است ؟
یا چرا خلوت و تنهایی خود را هر روز
تکرار می کردی ؟

من به تو خندیدم
و نمی دانستم
که چه چیزی هر دم
نور چشمان تو را می کاهید ؟

تو به من خندیدی
ــ به صدایی آرام ــ
و با شور و شتابی بی حد
به من و خود گفتی :
که «تحمل باید ، رنج و دشواری را
چون شنیدی که کسی گفت ز درد
و سخن از به سر آمدن طاقت و صبرش می کرد ،
باورش هیچ مکن ...»

و من امشب اینجا
به تو می اندیشم
و به حرفی که زدی ؛
با خودم می گویم :
«کاشکی
(‌ برق چشمان تو را هیچ کسی
( قطع نمی کزد هرگز !»

+ حنیف امین ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٥
comment نظرات ()