از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

ابراهيم آمد ...

وارد شد
با سبدی در دست
به ميان اتاق آمد
و سبد را خالی کرد
اتاق از بوی يقين پر شد
و آيينه ترديد آه کشيد.

صدايش کردم : ابراهيم ... ابراهيم ...
پاسخی نداد
و رفت...
من ماندم و حسرت يقين از دست رفته
من و آيينه ترک خورده
آيينه ...
آه

+ حنیف امین ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٤