از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

من صدا می شنوم

مرغکان
شاد و غزلخوان
در افق می چرخند ،
پريان می رقصند ،
مردمان تکرار
درخيابان بلند
به خيال خودشان
فکر کنان
به گذار روز و شب می خندند .
و من آرام آرام
به خودم می گويم:
(( من صدا می شنوم ... )) ...
به خودم می خندم
که چنين ساده دلم !!!
صدايی اگر هم بود ،
کسی می فهميد .
از اين وهم صدا
خنده کنان، می گذرم .


برگ های زرد
در هوا می چرخند ،
با تکانی موزون
به زمين می غلتند .
مدتی کوتاه است
با خودم می گويم :
(( ازپس اين ديوار
ناله ای می آيد.
يک نفر نا له کنان ،
کمکی می خواهد... ))
با شعف می گو يم :
(( من صدا می شنوم ، ای مردم
گوش کنيد ...))

عابران با هيجان
دست بر گوش گرفتند...

اندکی بعد ، انکار کنان
با جنبش سر
به من حالی کردند
که خيالات برم داشته است.
و من افسوس خوران
مويه کنان
از صدا می گذرم.


ابرهای بسيار
با ياری باد
در افق می آيند.
قطره های باران
نرم نرمان
بر زمين می افتند .
و من انديشه کنان
مکث منان
به يکی می گويم :
((تو صدا می شنوی ؟ ))
سر تکان می دهدم
و رها می کندم .

من لرز در تنم افتاده و ليک
به ندا می گويم :
(( من صدا می شنوم
ای مردم
گوش کنيد .
يک نفر زار زنان
به صدايی آرام
از پس اين ديوار
مددی می طلبد
گوش کنيد.))

عابران
گوش بر پهنه ديوار
چو من می سايند
همگی آرامند .
به خودم می گويم :
(( باز صدا می آيد
اين بار
دگر می شنوند ...))
اندکی بعد ، همه
گوش از ديوار گرفته
به من می نگرند
_ چو يکی ابله و مست _
و همه می گذرند .

باد زوزه کشان
می آيد ،
و درختان را باز
به طرب می آرد .
با خودم می گويم :
(( من که خود می دانم
عا بران اين شهر
همگی کر شده اند ... ))

در دلم
خنده کنان
گريه کنان
زار زنان
به صدای فرياد
باز هم می گويم :
(( من صدا می شنوم ، ای مردم
من صدا می شنوم
گوش کنيد ... ))

+ حنیف امین ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/٢٠
comment نظرات ()