از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

سخنی پيش از عيد ...

سخن از عشق مگوييد شما !
که ندانيد چرا اين مجنون
به بلندای دماوند گريخت .
و نخواهيد بدانيد چرا
سر تيشه فرهاد دل سنگ شکافت .

سخن از عشق مگوييد شما !
که من از درد پرم
و صدای دل پر درد مرا
گوش ناپاک شما هيچ نخواست
و به هيچش انگاشت .

سخن از عشق مگوييد شما
که برای سخن عشق کنون
من رمق می خواهم
تا بگويم که چرا
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت .
و بگويم که چرا مرغک عشق
به کنار قفس بی کسی اش می ميرد .

سخن از عشق نمی گويم من
آخر از عشق ندانم چيزی !

سخن از عشق نمی گويم من ،
تا که شايد ليلی
به هواخواهی از او
سخنی واگويد
و بگويد که چرا
ظرف مجنون به سر سنگ زدست
و بدانيد کجا
غزل از عشق ، سرودن دارد

سخن از عشق نگویم هرگز
چون نمی دانم چیست ،
چون نمی دانم کیست.
نشنیدم فرهاد ،
به سر کوه بلند ،
با صدای ضربات تیشه
چه سرودی خواندست .
سخن از عشق نگوييد شما
سخن از عشق نگويم هرگز...
ـ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز دوست عزیزی گفت : کن فی الناس و لا تکن مع ناس


سال نو مبارک
شاد باشید

+ حنیف امین ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢٥
comment نظرات ()