از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

و اين منم اکنون ...

و اين منم اکنون
جوانکی تنها و آشفته
که بر اين پياده رویِِِِ خلوت و ناهموار
آرام راه می سپارم
و انديشه کنان با خود نجوا می کنم:
(( چه سخت است نفس کشيدن
در هوايی اينچنين آلوده ،
در فضايی که انديشه را
به جرم بودن
اعدام می کنند.
و عقيده را
همچون ارث پدر
به فرزند امانت می دهند ...))

و اين منم اکنون
سايه ای سرگردان و بی هدف
که زمان را از حضور خود
ديوانه وار پر می کنم
و نا اميدانه با خود می گويم:
(( چه سخت است عمر رفته را
باز پس گرفتن ،
از کسانی که انديشه ات را
با خوراک های رنگ رنگ خود
مسموم می کنند.
چه دشوار است نادرست ديدن
آنچه همه عمر
با تلقی آن زمان را سپری کرده ای...))

و اين منم اکنون
انسانی رها شده از بند
و يا شايد در بندی گرانتر در آمده
که بر اين زمين سرد و تنگ
با ترديد فرياد می زنم :
(( عمر رفته را بازم پس دهيد
انديشه در بندم را آزاد کنيد ،
عقيده امانی خود را از من پس بگيريد ،
چه سخت است يافتن حقيقتی
چنين جاری و سيال .
نفسم را رها کنيد
تا دوباره از نو
زندگی را آغاز کنم ...))

+ حنیف امین ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٢٦
comment نظرات ()