از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

هست ، نیست...

(( نمی بینمش ،
می بینمش...
نمی بینمش،
می بینمش...))

و صدا همچنان می آمد...
(( نمی بینمش ،
می بینمش...))
و سکوت.
گویی از ابتدا هیچ صدایی نبوده است
و مرد همچنان منتظر بود
و با دقت ، گوش ها را تیز کرده بود
انگار نجوایی می شنید :
(( هست ،
نیست...
هست ،
نیست... ))
و باز صدایی نمی آمد
و مرد نگران و مضطرب
در تاریکی ابهام صدا
و شک سکوت
غوطه ور بود.
دوباره صدا آمد ،
بلند تر
(( هست ،
نیست...
هست ،
نیست... ))
انگار کسی
صدا را بلند تر می کرد
و یا پژواک صدای دیگری ،
شاید ،
به گوش می رسید ،
مرد به دنبال سرچشمه می گردد
و چیزی نمی یابد
هر چه بیشتر ،
کمتر،
و مرد در تاریکی
همچنان، شتابان
پیش می رفت ،
تا از نظرها ، پنهان شد .

... گروهی گفتند :
دیوانه ای بوده
و گروهی دیگر که: مجنونی عاشق پیشه
اما عده ای اندک
_ که می دانستند
او در جستجوی هست خویش
به دنبال نیست می گشت _
فریاد زدند:
ستاره ای بود در تاریکی .

مرد در تاریکی
به دنبال سرچشمه صدا
با عزمی راسخ ، باز هم
پیش می رود.

و صدا همچنان می آمد :
(( می بینمش ،
نمی بینمش...
هست ،
نیست...))

+ حنیف امین ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/۱۳
comment نظرات ()