از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

نامه ای به ((هيچ کس))....(کامل)

نامه ای به ((هيچ کس))...
سلام(( هيچ کس))!
مرا می شناسی ؟!من همان دوست قديمی توام، منم بی کس!!! يادت می آيد؟ من وتوبا هم خيلی دوست بوديم، همديگر را خوب می شناسيم، يا بهتر بگويم،خوب می شناختيم، من وتو وقتهای زيادی را با هم می گذرانديم،شبها هنگام خواب ٬در مدرسه هنگامی که به جايی خيره می شدم و درماشين هنگامی که غمگنانه بيرون را تماشا می کردم و با تو هيچ گاه تنها نبودم.
اما حالا چی؟!کجايی ((هيچ کس))؟کحا رفتی؟بدون تو من تنهايم ٬تنها و حالا تصميم دارم
تنهاييم را با نوشتن نامه هايي به تو ٬پر کنم٬نامه هايی به(( هيچ کس))٬که شايد اندوهها و
شاديهاي تنهايی خودم را برای تو بازگو کنم.پس بخوان:

برايت داستانی تعريف می کنم٬داستانی از يک مادر و يک پسر٬پسرکی که مادرش دوست داشت انسان باشد...
يکی بود ٬يکی نبود٬مادری بود و فرزندی ـپسری ـ٬روزی مادر از پسرکش پرسيد :فرزند
می دانی مهمترين عضو بدن انسان چيست؟ کودک فکر کرد و اندکی بعد پاسخ داد :مادر مهمترين عضو بدن انسان چشمان اوست که فروغ رندگانيش ٬که رنگها را به او به او می نمايند... و مادر پاسع گفت:نه!!!نابينايان زيادی هستند که بدون نور و رنگ
زندگی می گذرانند و بعد ساکت شد.کودک کمی فکر کرد و بعد رفت.مدتی گذشت و گذشت
و روزی دوباره مادر سوالش را تکرار کرد:پسرکم می دانی مهمترين عضو بدن انسان چيست؟
پسرک با اندکی تامل پاسخ گفت:گوش مادر٬گوش. و مادر جواب داد :نه پسرم ٬ آدمهای زيادی
هستند که نمی شنوند ولی به خوبی زندگی می کنند و به مدارج بالا می رسند ٬ و خاموش شد. پسرک رفت،مدتها گذشت. پسرک بزرگتر شد،حالا او ديگر پسرک نبود.
نوجوانی بود شاداب .از قضا پدر مادر درگذشت،روزی که جنازه پدر بزرگ را
در قبر می گذاشتند پسرک پايين قبر ايستاده بود و مادرش را می ديد
که در فراق پدر زار می گريد و صورت می خراشد و مويه می کند.
در همين حين بود که ناگهان مادر فرزند را صدا کرد و سوال قديمی
خود را تکرار کرد : فرزند می دانی مهمترين عضو بدن انسان چيست؟
پسرک متعجب بود ،آخر الآن چه وقت پرسيدن اين سوال است ؟
_پسرک از خود سوال می پرسيد_مادر گفت حالا وقت آن رسيده
است که به تو بگويم مهمترين عضو بدن انسان چيست!.
جوانکم مهمترین عضو بدن انسان شانه هايی هستند که ديگران بتوانند سر بر روی آنها بگذارند
و زار زار گريه کنند.اگر کسی اين شانه ها را داشت ،انسان است...
((هيچ کس))من اين شانه ها را دارم ،دوست دارم آنها را داشته باشم تا ديگران بتوانند
سرهايشان را روی آن بگذارندو زار زار گريه کنندو از غم تهی شوند،سینه ام تحمل همه
غم های ديگران را دارد.من می خواهم همه را دوست داشته باشم.
خداحافظ هيچ کس،خداحافظ...

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاد باشيد
+ حنیف امین ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢۸
comment نظرات ()