از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

در ستایش پدربزرگ و روح زمین

1. در شهرِ آبا و اجدادی من، شغلِ اصلی اکثرِ مردم کشاورزی بود. اقتصادِ شهر بر پایه‌ی کشاورزی و دامداری و صنعت‌های وابسته به آن می‌چرخید، مثلِ اکثرِ شهرهای قدیمی ایران. از آنجایی که شهرِ ما آب و هوای نسبتاً گرمی داشت، آب هم برای کشاورزی محدود بود. آب از رودخانه‌های کوهستانی به شهر می‌آمد و در استخرهای آبیاری جمع می‌شد. کشاورزها صبحِ زود جوی‌های آب را مهیا می‌کردند و سر ساعتی معین بیل به دست، همراه با مقسمِ آب دمِ استخر جمع می‌شدند. با محاسباتی خاص سهمِ آبِ هر کس مشخص می‌شد، کشاورزها آبِ استخر را باز می‌کردند و به باغ‌هایشان می‌رساندند. آبیاری هر باغ، بسته به اندازه‌ی آن چند ساعتی طول می‌کشید و گاه تا غروبِ آفتاب که دوباره آبِ استخر بسته می‌شد ادامه داشت. کشاورزها کارِ خود را از صبحِ زود، حوالیِ طلوعِ آفتاب شروع می‌کردند، محصول‌هایشان را می‌چیدند و برای فروش به بنگاه‌ها و عمده‌فروشی‌ها می‌بردند، و بعد از این کار به اموراتِ مربوط به نگهداریِ زمین می‌پرداختند. زمین و آب در زندگیِ مردم نقشِ اصلی را بازی می‌کردند، و مردم چشم‌ به زمین و آسمان داشتند تا روزی از آنها بگیرند.

بعدها وضع کمی تغییر کرد. با ورودِ نهادها و مؤسساتِ مدرن، با گسترشِ آموزش و پرورش و تأسیسِ دانشگاه‌ها و برچیده شدن نهادهای سنتیِ آموزش، فرزندان همین کشاورزها به دانشگاه رفتند و از تحصیلاتِ مدرن بهره‌مند شدند، و البته از مزایای آن. زندگیِ کشاورزیِ سنتی تبدیل شد به زندگیِ اداریِ جدید. با این حال بعضی از این فرزندان هنوز هم روی زمین‌های پدری‌شان کار می‌کردند، و در کنارِ کارهای اداری یا تجاریِ جدیدشان، کارِ پدری خود را هم ادامه می‌دادند. اما به هر حال دیگر کشاورزی آن رونقِ سابق را نداشت. زمین در اثرِ عدمِ رسیدگی فرسوده می‌شد و بارآوریِ خود را از دست می‌داد. رواجِ شهرنشینیِ مدرن و صنایعِ وابسته به آن مقدارِ آبِ کشاورزی را از پیش هم کمتر کرد، و گذشته از همه‌ی این‌ها پولی که نسل‌های جدید از کارهای جدید، با زحمتِ به مراتب کمتر در می‌آوردند، قابلِ قیاس با درآمدِ پر زحمتِ کشاورزی نبود. به همه‌ی این‌ها اضافه کنید درآمدِ ناشی از شغل‌های کاذب یا غیرمولدِ جدید مثلِ دلالی و واسطه‌گری و وارداتِ محصولاتِ مصرفی مدرن از کشورهای خارجی، که درآمدِ مشقت‌بارِ کشاورزی و دامداری را در چشمِ نسل‌‌های جدیدی که پول تنها معیارِ ارزشگذاری‌شان برای کار بود، بی ارج و ارزش می‌کرد.

2. پدر بزرگِ من کشاورز بود. دستِ کم در تمامِ مدتی که من او را به عنوانِ پدربزرگم می‌شناختم، روی زمینِ باغ‌های نه‌چندان بزرگش کار می‌کرد. هر روز صبحِ زود، کمی پیش از طلوعِ آفتاب بیدار می‌شد و به سمتِ باغ‌اش، که نزدیکِ خانه و داخلِ شهر بود، حرکت می‌کرد و اغلبِ اوقات کمی پیش از غروبِ آفتاب به خانه برمی‌گشت. نهارش را هم اغلب کسی، از بچه‌ها یا نوه‌هایش و یا مادربزرگ، برایش به باغ می‌بردند. بچه‌هایش همه درس‌خوانده‌ی نهادهای جدیدِ آموزشی بودند و یا کارمند بودند (پسرها) یا خانه‌دار (دخترها). به هر حال کسی کشاورزی نمی‌کرد. فقط گه‌گاه که به خانه‌ی پدری‌شان سر می‌زدند، کمکی هم به پدرشان می‌دادند که شاید خالی از نگاهِ بی‌هوده‌انگارانه نبود. به هر حال درآمدِ پدرشان با آن همه زحمت و کار و بعد از این همه سال، قابلِ قیاس با درآمدِ کارهای جدید و متجددانه‌ی آنها نبود. یادم هست یک‌ تابستانی که مهمان‌اش بودم، صبحِ زود از خواب بیدارم کرد تا همراهش به باغ بروم برای چیدنِ انجیر. دو‌ـ‌سه ساعت کار کردیم و همه‌ی محصولِ چیده شده را برای فروش به تجارتخانه‌ای بردیم و فروختیم. پولی که دستِ پدربزرگ را گرفت، آن قدر کم بود که حتی به چشمِ منِ هفت‌ـ‌هشت ساله هم نیامد. در راهِ برگشت همه‌اش فکر می‌کردم به اینکه این مقدار پول ارزشِ آن همه کار و سحرخیزی را نداشت.

دیده بودم و شنیده بودم که بسیاری از بچه‌‌ها، پدر و مادرهایشان را تشویق به رها کردنِ کشاورزی و استراحت در خانه یا راه اندازیِ کار و کاسبی جدید و کم زحمت می‌کردند. خیلی‌ها تحتِ تأثیرِ این حرف‌ها واقعاً کشاورزی را رها می‌کردند و خانه‌نشین می‌شدند، چون اغلبِ آنها کار دیگری بلد نبودند. اما پدربزرگ زیرِ بارِ این حرف‌ها نمی‌رفت. بعدها خانه‌اش را هم عوض کرد و خانه‌ای خرید نزدیکِ یکی از باغ‌هایش که از پشتِ بام‌اش می‌شد باغ را هم رصد کرد، مسیرِ رفت و آمدش هم کوتاه‌تر شده بود و می‌توانست برای نهار به خانه هم بیاید. کارش را کمی سبک‌تر کرده بود، چون کهولتِ سن اجازه‌ی کارِ زیاد را نمی‌داد، اما همچنان روی زمین‌اش کار می‌کرد و محصول می‌گرفت. خوردنی‌های خانه‌ی پدربزرگ هم اغلب از باغِ خودش تأمین می‌شد؛ از میوه‌های تابستانی گرفته تا میوه‌های انبار شده و خشکبارِ زمستان. این اواخر که دیگر نمی‌توانست زیاد کار کند، بعضی از زمین‌هایش را اجاره می‌داد؛ مبلغِ مال‌الاجاره‌ی یک ساله‌ی باغ آن قدر کم بود که گاه به قدرِ پولِ توجیبی یک سالِ من هم نمی‌رسید. برای من همیشه این سؤال مطرح بود که چرا پدربزرگ دست از کشاورزی برنمی‌داشت، یا چرا باغ‌هایش را اجاره می‌داد تا کسِ دیگری رویش کار کند، وقتی که تقریباً هیچ درآمدی هم برایش نداشت.

3. خیلی از همکارهای من متولدِ شهرهایی بودند که اقتصادِ سنتی آنها مبتنی بر کشاورزی و صنایع وابسته به آن بود، اما آنها که از تحصیلاتِ جدید برخوردار شده بودند، نه تنها دلزده از کارِ سختِ کشاورزی بودند، که با معیارهای جدیدِ پولی‌شان کارِ کشاورزی برایشان «نمی‌صرفید». یکی‌شان که اهلِ شهسوار بود می‌گفت باغِ پرتقالی دارند ولی هیچ وقت حتی محصولاتش را برداشت نمی‌کنند، چون برداشتِ محصول «صرفه»ی اقتصادی ندارد؛ می‌گذارند پرتقال‌ها روی درخت خشک شوند و بیفتند. یکی‌شان باغِ گیلاسی داشت که می‌گفت برداشتِ محصول‌اش «نمی‌صرفد» و اگر کسی دوست دارد می‌تواند خودش برود و از باغ گیلاس بچیند. یک جورهایی هر دویشان حق داشتند. دستمزدِ کارگر و هزینه‌ی بسته بندی و کرایه‌ی حمل نقل، در مقابلِ درآمدِ حاصل از فروش، سودِ زیادی به جا نمی‌گذاشت. آن هم برای آدم‌هایی که زیرِ کولر و پشتِ میز کار می‌کنند و بعضی‌هایشان حتی تلفنی پول درمی‌آورند.

نهادهای مدرن، ادارات و مؤسسات جدید، دانشگاه‌ها، بنگاه‌های تجاری جدید، واردات و صادرات، و در کنار همه‌ی اینها تثبیت پول به عنوانِ تنها معیارِ ارزشگذاری برای کار و حتی ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی، باعث شد کشاورزی و دامداری سنتی با همه‌ی سازوکارها و اصولی که در طیِ صدها سال تثبیت شده بود از بین برود. اما این رخداد ناشی از خودِ مدرنیته نبود، ناشی از برداشت ناشیانه‌ی ما از تجدد بود؛ و شاید بیش از هر چیز ناشی از عدمِ سنجشگری سازوکارهای جدید در کنار سازوکارهای قدیم، و نیز شتاب برای هرچه متجددتر شدنی بود که ما از آن تنها ظواهرش را دیده بودیم، و تنها راهش را ترک ظواهر سنتی دانستیم. ما جای صفت و موصوف را اشتباه گرفته بودیم، به جای اصلاحِ کشاورزی سنتی، خود کشاورزی را ترک کردیم. خانه‌هایمان را فروختیم و به آپارتمان‌ها نقل مکان کردیم، بدون اینکه بفهمیم آپارتمان اصلاً برای چه، برای چه کسانی و برای چه جاهایی ساخته شده بود. یک جورهایی در همه‌ی اموراتمان مثلِ لباس پوشیدن عمل کردیم: لباده‌هایمان را درآوردیم و کت و شلوار پوشیدیم. چون دانشگاه رفته بودیم و تحصیل کرده بودیم، کارِ پدرانِ بی‌بهره از سوادِ مدرن را شایسته‌ی ادامه ندانستیم، بی آنکه حتی فکر کرده باشیم به علت، ضرورت و مزیت‌اش. از همه بدتر اینکه پولی شدن همه‌ی روابط باعث شد ارج و قربِ تولید، زندگیِ اخلاقی، قناعت و حتی کارِ شرافتمندانه از بین برود و جایش را مقدارِ پول بگیرد و ظواهر ناشی از آن، مثل ماشین‌های مدل بالا و آپارتمان‌های بزرگ و لباس‌های مارک‌دار. ما حتی به این فکر نکردیم که مثلاً بعضی از اتومبیل‌ها مناسبِ زندگی شهری نیستند، یا بعضی از لباس‌ها برای کارها و موقعیت‌های خاص دوخته می‌شوند نه برای مهمانی. این شد  که در طیِ کمتر از نیم قرن تبدیل شدیم به ملتی کاملاً مصرف کننده، وارد کننده، که حتی محصولات بومیِ خودمان را هم از کشورهای دیگر، که از قضا بسیار مدرن‌تر از خودمان هستند، وارد می‌کنیم (و البته دلایلِ دیگری هم دارد که گفتن‌شان در وسعِ من و این نوشته‌ نیست). پرتقال‌مان را از مصر، سیب را از فرانسه و لبنان، نارنگی را از ترکیه و پاکستان، سیر و کاهو و تخمِ مرغ را از چین، گوشت را از برزیل، گردو و بادام را از آمریکا و گندم را از جایی دیگر. با معیارهای متجددانه‌ی تقلبیِ ما، کاشت و برداشت و پرورشِ محصولاتِ صدها ساله، دیگر «نمی‌صرفد».

5. جایی خوانده بودم که بزرگ‌ترین ابرقدرت‌های آینده، کشورهایی هستند که تولیدِ کشاورزیِ بیشتری دارند. اما با معیارهای ظاهراً متجددانه‌ی ما، وجودِ زمین‌های کشاورزی و آغل‌های دام در شهر نشانِ فرهنگِ بی‌فرهنگ و منسوخِ روستایی است. انسان متجددِ ایرانی کسی است که دانشگاه رفته، لباس‌ِ آن‌چنانی می‌پوشد، سوارِ اتومبیل می‌شود، ادکلن می‌زند و پشتِ میز کار می‌کند. او دیگر سوارِ اسب یا الاغ نمی‌شود و با گاری یا درشکه محصولات‌اش را جابجا نمی‌کند. با لباسِ کار در معرضِ عموم ظاهر نمی‌شود، و گاو و گوسفند و زمینِ کشاورزی ندارد، چه رسد به آنکه همه‌ی این‌ها را داخل شهر هم بیاورد. تصویرِ یک مزرعه‌ی گندم، یا باغِ گل، یا کشاورزی که سوار بر درشکه‌اش شده و با اسب یا الاغ محصولی را در شهر جابه‌جا می‌کند، از نظر ما تصویرِ یک فضای روستایی است که گره خورده است با عقب ماندگی و دوری از تمدن. اما این تصویری است که در شهرهای صنعتی و بزرگ اروپایی زیاد دیده می‌شود. در کنارِ خانه‌های آن‌چنانی و اتومبیل‌های گران قیمت، نزدیکِ ایستگاهِ قطارِ شهری و مراکزِ خرید چند هزار متری، مزارعِ گندم و باغ‌های گل هستند که ضرورت و اهمیت خود را به بیننده تحمیل می‌کنند و رازهای پنهانِ تجدد را نشانِ بینندگان می‌دهند. در حالی که اروپا بیش از پیش به کشاورزی در کنارِ حمایت از طبیعت توجه می‌کند، در حالی که کشاورزی و دامداریِ مدرن خودش را به کشاورزیِ سنتی و ارگانیک (bio) نزدیک می‌کند، ما همه‌ی میراثِ کشاورزی‌ و دامداری‌مان را نادیده گرفتیم و به بادِ فنایش دادیم.

تقابل و مواجهه‌ی سنت و تجدد، تنها موضوعی فکری و فلسفی نیست؛ مواجهه‌ای است که در زندگیِ واقعیِ ما ایرانی‌ها (و البته همه‌ی دیگرانی که به نوعی پذیرنده‌ی تجدد بودند، و نه سازندگانِ آن) هم تأثیراتِ غیرِ قابل چشم‌پوشی‌ای داشته است. ما هرگز نتوانستیم ببینیم که چطور زندگیِ مدنی و شهری از دلِ زندگیِ روستایی و در البته در کنارِ آن رشد و توسعه یافته است؛ متوجهِ اهمیتِ گندم و کاشتِ آن برای تولیدِ نان‌ها و شیرینی‌ها فانتزی نبودیم؛ ضرورتِ حضورِ گاو و گوسفند را برای تولیدِ ماست‌های میوه‌ای و بستنی‌های رنگارنگ و شکلات‌های جورواجور نفهمیدیم؛ به علتِ اصلیِ جهانگشاییِ کشورهای متجدد و تلاش برای مستعمره کردن ممالکِ حاصل‌خیز فکر نکردیم؛ برداشتی شیک و باکلاس از تجدد داشتیم که در آن نه فکر کردن نقشِ چندان برجسته‌ای داشت، نه کار و نه اخلاق. مدرنیسم برای ما یک جورهایی در پول و نتایجِ پر زرق و برقِ آن خلاصه می‌شد، و هر چیزی در زندگی‌مان که از این ظواهر بی‌بهره بود یا در فرهنگ‌مان باسابقه‌ و جای‌گیر شده بود، را با انگِ دوری از تمدن از حافظه‌‌ی فرهنگی‌مان پاک کردیم. ما چنین انگاشتیم که کشاورزی چون ماترکِ زندگیِ سنتیِ ماست (که بود)، ربطی به دنیای متجدد و با کلاس‌ِمان ندارد (که می‌بایستی داشته باشد)، و این شد که با کشاورزی، دامداری و ضرورتِ عقلانیِ آن خداحافظی کردیم.

6. پدر بزرگ ظاهراً درآمد زیادی نداشت، اما سفره‌اش همیشه پر برکت بود. همیشه سوغاتیِ بچه‌هایش میوه‌ها و محصولاتِ باغ‌هایش بود و تا بود بچه‌‌هایش هیچ وقت مثلاً بادمجان و انار و انجیر را از جای دیگر نمی‌خریدند. باغ‌های کوچک‌اش نه تنها کفافِ زندگیِ خودش را می‌داد، که بخشی از زندگیِ اطرافیان را هم تأمین می‌کرد و چیزهایی از آن به دیگران می‌رسید. بابابزرگ با طبیعت زنده بود. ساعتِ خواب و بیداری‌اش با خواب و بیداریِ زمین و آسمان هماهنگ شده بود. ساعت برایش معیارِ سنجشِ زمان بود، اما تغییرِ ساعت برایش مهم نبود، چون روز او با خورشید شروع می‌شد و با ماه به اتمام می‌رسید. باغِ کوچکی کنارِ باغِ خودش اجاره کرده بود که خوب یادم هست هیچی تویش نبود و او در طیِ چند سالِ آخرِ عمرش نهال‌های انار زیادی در آن غَرس کرد که حالا به انارستانی تبدیل شده است، با اینکه لابد می‌توانست حدس بزند عمرش کفافِ چیدنِ انارها را نمی‌دهد. وقتی‌ که پیرتر شده بود و باغ‌هایش را اجاره می‌داد، مدام به باغ‌ها سر می‌زد و از کشاورزها خواهش می‌کرد آن‌ها ‌را خوب بکارند و نگذارند درخت‌هایش خشک شوند. برای بابابزرگ و امثالِ او پول معیارِ همه چیز نبود. بعضی چیزها بودند که خودشان غایتِ خودشان بودند. مثلِ کاشتنِ درخت یا سبز بودنِ زمینِ کشاورزی. مثل کاری که او می‌کرد. کار می‌کرد، نه برای پول، که برای کار کردن. از نظرِ او همین که زمینِ کشاورزی خالی نمی‌ماند، خودش غایت بود، و شاید با معیارهای سنتی و مذهبی‌اش فکر می‌کرد این‌طور می‌تواند از عهده‌ی جبرانِ نعماتِ خدا برآید و از کفرانِ آن‌ها جلوگیری کند. اما هر چه بود، او زمین‌اش را زنده می‌کرد و زمین به پاداشِ کارش به او روزی می‌رساند، و پدربزرگ زنده بود به زنده بودنِ زمین‌اش. 

+ حنیف امین ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
comment نظرات ()