از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

ترنمی در هوای بی چگونگی*

نوشتن همیشه حسرتی بوده است بر دل من. همیشه آرزویی بوده است بس دست نیافتنی. کمتر لذتی را می‌شناسم که به اندازه‌ی لذت خوانده شدن کیفورم کند. اصولن وبلاگ نویسی را برای همین شروع کردم، برای اینکه خوانده شوم. آن وقت‌ها که به چرایی و چگونگی فکر نمی‌کردم، آن وقت‌ها که بی‌ـ‌از‌ـ‌چرا و بی‌ـ‌از‌ـ‌چگونه بودم، بیشتر می‌نوشتم. بیشتر و شاید بهتر و مفیدتر. از وقتی که مرض (یا شاید وسواس) چرایی و چگونگی به جانم افتاد، از وقتی که به صورت و محتوا و نسبت آنها فکر کردم، کمتر نوشتم و همیشه نوشته‌هایم را توی ذهنم خط زدم. این وسواس آنقدر ادامه پیدا کرد که عادت به نوشتن را از بین برد. چه فاجعه‌ای بزرگتر از این برای کسی که آرزویش نوشتن بود؟

مشکل شاید خلط ناخودآگاه دو فضای نظر و عمل بود. شاید در حوزه ‌ی نظر می بایستی آرمان‌گرا بود و در حوزه‌ی عمل، واقع‌گرا. ولی راستی مگر تفاوتی واقعی میان نظر (ایده) و واقعیت وجود دارد؟ به گمان من چنین تمایز جدی‌ای وجود ندارد. پس مشکل چه بود؟ شاید مشکل ترسی ناخودآگاه از آزموده شدن و یاد گرفتن در حین آزمایش بود. کنایه‌ای هست در رساله‌ی منطقِ کوچک هگل به کانت، که می‌خواهد قبل از پریدن به درون آب شنا کردن یاد بگیرد؛ کنایه از بابت تأکید کانت بر شناخت ابزار دانش (معرفت) پیش از تلاش برای سنجش دانش، و می‌گوید که سنجش دانش فقط از طریق خود دانش انجام می‌گیرد. مثال هگل وصف حال من و امثال من هم هست، مایی که قبل از نوشتن هر چیزی که به ذهن‌مان می رسید، با خودمان گفتیم «هنوز برای نوشتن‌اش آماده نیستی و باید بیشتر بخوانی» و هیچ وقت هم نتوانستیم ناب‌ترین اندیشه‌هایمان (ناب‌ از ظن خودمان) را در بیش از یک پاراگراف بیان کنیم، چون هیچ وقت آمادگی لازم برای بسط و پرورش‌اش را نداشتیم. ننوشتن و اصرار ناپخته بر پخته نوشتن، باعث شد هیچ وقت اندیشه‌هایمان رو کاغذ نیاید، خوانده نشود و مورد آزمون قرار نگیرد. شفاهی، عالم دهر بودیم، از هزار سوراخ و پستو شاهد و دلیل و برهان می‌آوردیم برای اثبات ادعایمان، اما حال کتبی کردنش را نداشتیم و نیز شجاعت‌اش را. نتیجه این شد که حالا آدم‌هایی هستیم غرغرو که نه تنها خودمان چیزی نمی‌نویسیم که به دیگرانی هم که می‌نویسند خرده می‌گیریم که «مگر می شود روزی یک مطلب تحلیلی یا تفسیری یا پژوهشی نوشت» (که صد البته نمی‌شود). در نمونه‌ی خود من، در همین سه چهار ماه اخیر، دست کم چهار پنج ایده‌ی خوب را به آینده‌ای که در آن صلاحیت نوشتن پیدا کنم موکول کرده‌ام. مثلن می‌خواستم چیزی بنویسم در مورد «نظر کانت راجع به ویکی لیکس»؛ کلی برایش جستجو کردم و منابع متنوع، از فارسی و انگلیسی و آلمانی، دست و پا کردم، برنامه‌ای ریختم که چطور بخوانم، چگونه بنویسم و چطور جنبه‌های مختلف را به هم ربط بدهم تا ایده‌ام را درست بیان کرده باشم. نتیجه این شد که چهار پنج ماه گذشت و ویکی لیکس از مد افتاد و مطلب بیات شد و لابد تا حالا هزار نفر هم راجع به آن نوشته‌اند و من هنوز ربع منابعم را هم نخوانده‌ام و از خلال همین چیزها که خوانده‌ام چیزی بیش از کلیات چهار ماه پیش دستگیرم نشده است. این روال ثابت زایش اندیشه‌های مرده‌ـ‌زاد/گور‌ـ‌زاد من است.

اما اینها همه‌اش بی اهمیت است در برابر چیزی که من و امثال من از خودمان دریغ کردیم. ما خودمان را کشتیم. خودمان را قربانی توهم آرمان‌گرا بودن کردیم.** ما بزرگترین لذت زندگیمان را از خودمان دریغ کردیم، لذت خوانده شدن را؛ و جهانی فرضی، در آینده‌ای فرضی، برای خودمان ساختیم که تو گویی در آن نویسنده‌های بزرگی خواهیم شد، لابد. ***

 

* برگرفته از عنوان کنسرت استاد حسین علیزاده و استاد شهرام ناظری در کلن.

** اشتباه نشود: آرمان‌گرایی توهم نیست، ما توهمی از آرمان‌گرایی را در ذهن خودمان پروار کرده‌ایم.

*** در این جنایت عوامل دیگری هم دخیل بوده‌اند که اتفاقن اگر نقش‌شان پر رنگ‌تر از کرده‌ی خود ما نباشد، کمرنگ‌تر هم نیست. اما فعلن این یادداشت قرار است تصفیه حسابی با خودم باشد.

+ حنیف امین ; ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٧
comment نظرات ()