از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

چرا از مارادونا بدم می‌آید؟

 من از مارادونا بدم می‌آید. این را به خیلی‌ها گفته‌ام. البته مادرزاد این طور نبوده‌ام، من، مثل اکثر هم‌سن و سال‌های خودم، عاشق مارادونا بودم. وقتی در جام جهانی 90 همه از شعبده‌بازی‌های مارادونا می گفتند، من عاشق مارادونا شدم. ما میخکوب تلویزیون می‌شدیم و فکر می‌کردیم الاًن با توپ چنان می‌کند که مو بر تن همه‌مان سیخ می‌شود، حتمن چنان حریف را لوله می‌کند که به این زودی‌ها کمر راست نمی‌کند، اما چیزی از آن شعبده‌ها نمی‌دیدیم، در عوض این دروازه‌بان بود که معجزه می‌کرد، پنالتی‌ها را می‌گرفت و آرژانتین مرحله به مرحله بالا می‌آمد تا فینال، و ما هنوز فکر می‌کردیم مارادونا معجزه کرده است. وقتی در بازی فینال برمه پشت توپ ایستاده بود و می‌خواست شلیک کند، همه ما و همه بازیکنان آرژانتین، و حتمن خود مارادونا، می‌دانستیم که گویکو چه‌آ توپ را می‌گیرد. اما توپ چنان به تور دروازه چسبید که هوش از سر ما پرید و از همان کودکی فهمیدیم که دوران معجزه و شعبده به سر آمده است. که اگر مارادونا می‌خواست معجزه‌ای کند، لابد تا آن موقع کرده بود و سرنوشت ما به شوت آندریاس برمه گره نمی‌خورد.

در جام 94 همه باز منتظر شعبده‌های مارادونای 34 ساله بودند، فکر می‌کردند می‌تواند باز هم چندین نفر را دریبل کند و توپ را به تور بدوزد، می‌تواند مثل بکن بائر یا کرایف یک تنه میدان را به هم بریزد، اما او فقط به زحمت می‌توانست کوه چربی خود را جابجا کند، حضور او در میدان البته غنیمتی بود، به هم‌بازی‌هایش لابد تصور حضور پیامبری در میدان را می‌داد، پیامبری که دیگر معجزتی از او برنمی‌آمد، اما با آن حماقت بزرگ، با دوپینگی که شواهد عینی داشت، همه امید باتیستوتا و مردم آرژانتین را به باد داد. مارادونا اما در عوض نه عذرخواهی کرد و نه شرمنده شد؛ سرش را بالا گرفت و رذیلانه گفت مافیای فیفا می‌خواسته مرا حذف کند، می‌خواسته آرژانتین قهرمان نشود. ما، اکثر طرفداران آرژانتین که برای باتیستوتا گریه می‌کردیم، اما می‌دانستیم که دروغ می‌گوید، می‌دانستیم که آرژانتین بدون مارادونا هم نمی‌توانست قهرمان شود، و با عقل کودکی‌مان می‌فهمیدیم که می‌خواهد گناه را تقصیر دیگری بیاندازد.

مارادونا هرگز یک اسطوره نبود. اسطوره، اسطوره‌بودگی‌اش به فراسویی بودنش است، به ترافرازنده بودنش است، مارادونا اما با دروغ گفتن‌اش زمینی شد، با کوکایین‌اش زمینی شد، با فحش‌هایش با لمپنیسم سخیف‌اش، با پوپولیسم لاتینی‌اش، زمینی شد، و البته از اول هم زمینی بود. مارادونا هرگز آن‌قدرها که خودش فکر می‌کند هم سوپر فوتبالیست نبود، اگر بود لابد می‌توانست یک تنه آرژانتین را به فینال جام 9٠ بیاورد و قهرمانش کند، اما نتوانست، او تنها نبود، همه‌ی کاری که می‌کرد هدایت سیر بازی به سمت پنالتی بود تا گویکوچه‌آ به تنهایی تیم‌اش را برنده کند. اگر او توانست در جام 86 آن گل زیبا را در زمانی که فوتبال هنوز آنقدرها مدرن نشده بود، به انگلیس بزند، ژرژ وه‌آ بهتر از آن را در فوتبال مدرن زد تا به همه نشان دهد مارادونا هیچ وقت اسطوره نبوده است. اگر او با امدادهای غیر غیبی دروازه‌بانش تیم را به فینال 9٠ رساند، زیدان یک تنه، همان‌طور که همه یادمان است واقعاً یک تنه، فرانسه را به فینال 2006 رساند. مارادونا کی به خوبی کرایف یا پلاتینی یا زیدان بازی کرد؟ کی مانند اوزه‌بیو یا دکتر سوکراتس یا پله تاریخ‌ساز بود؟ کدام حرکت فوتبالی با مارادونا ثبت شد به جز گل زنی با دست؟ کی به اندازه ماتیوس جریان‌ساز بود؟ مارادونا هرگز بزرگ نبود. او دچار بیماری خودبزرگ‌بینی بود، و این قابلیت را داشت که با نمایش‌های پوپولیستی به طرفدارانش توهم بزرگ بودن را القاء کند.

ماردونا کمپلکسی از رفتارهای غیر اخلافی است: لمپن است، فحش می‌دهد، مخاطب‌ش را کوچک می‌شمارد، به منتقدش توهین می‌کند، دروغ می‌گوید، لاف می‌زند، تقلب می‌کند، تهمت می‌زند، بازیکنانش را برده می‌داند. او نهایت بی‌مسئولیتی است: آن‌قدر که پسری را در ایتالیا به وجود آورده و حتی آن‌قدر احساس مسئولیت ندارد که به او طعم پدر داشتن را بچشاند؛ در حالی که می‌داند آن پسر آرزو دارد مثل پدرش فوتبالیست شود، و مارادونا او را پسر خود بداند، آن‌قدر شهامت ندارد که مسئولیت خود را بپذیرد. پوپولیست (به معنای عوام‌فریب کلمه) است و عاشق اینکه همیشه توی چشم باشد، به هر قیمتی؛ حاضر است با اظهار نظرهای سیاسی بی‌ربط توی چشم باشد، حاضر است فحش‌های آنچنانی به خبرنگاران هم‌وطنش بدهد تا صدایشان را خفه کند و توی چشم باشد، تصویر کاسترو و چه‌گوارا را روی دست و پایش خالکوبی کند تا توی چشم باشد، در وارد شدن به کنفرانس مطبوعاتی تأخیر کند و بعد در حال سیب گاز زدن وارد جلسه شود تا مثلن به همه بگویید در برابر من چیزی نیستید تا توی چشم باشد، به پله، پلاتینی، هواداران آلمان که می‌خواستند با او عکس بگیرند، و آرژانتینی‌‌هایی که او را ننگ خود می‌دانند فحش بدهد تا توی چشم باشد. او به راحتی دروغ می‌گوید: وقتی بعد از آن بازی تاریخی با انگلستان از او راجع به گلش پرسیدند، انکار کرد توپ را با دست توی دروازه فرستاده است (در حالی که همه می‌دانیم اگر راستش را گفته بود هیچ اتفاقی نمی‌افتاد). بعدها هم که مجبور شد به کارش اعتراف کند، گفت آن دست خدا بوده! حق بود که اسقف اعظم بوئینس آیرس و کشیش‌های دیگر بعد از این آیت خدا جامه بر تن بدرند، سینه چاک کنند، شلوار از پای مارادونا بکنند و بر سرش پرچم کنند و فریاد بزنند که دست خدا از آستین متقلبان بیرون نمی‌آید. حق بود که مردم جزایر فالک لند فغان می‌کشیدند و می‌پرسیدند که مگر تو هیچ وقت از ما پرسیده‌ای که چه می‌خواهیم؟ حق بود دست مسیح از جایی بیرون می‌آمد و بر سرش می‌کوبید تا حالی‌اش کند که خدا نیازی به معجزه از راه دروغ ندارد و حق بود بگوید اگر قرار بود دست خدا از آستین کسی بیرون آمده باشد، آن آستین سرجیو گویکوچه‌آ بود نه تو. آن زمان که خطاب به روزنامه‌نگاران منتقدش گفت "بیایید فلان جای مرا بخورید"، یا به خبرنگارانی که مشغول عکس گرفتن از او بودند تیراندازی کرد، حق بود اداره مطبوعات آرژانتین و فدراسیون فوتبالش این فاجعه را جدی می‌گرفتند، اعلام تعطیلی می‌کردند و بالای سردرشان می‌نوشتند "این خراب شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است". وقتی که فیلم مستندی راجع به پسر مارادونا در ایتالیا ساخته و پخش شد، جا داشت همه پدران و مادران آرژانتینی و فرزندان آنها لعنت نثارش کنند و او را به عنوان نماد بی‌مسئولیتی در دوران مدرن به جهان معرفی کنند.

مارادونا از پوپولیست‌ترین، ریاکارترین و دیکتاتورترین رهبران آمریکای لاتین حمایت می‌کند، او حامی هوگو چاوز است، حامی کاسترو [در دوران دیکتاتوری] است، کاسترویی که به مردم کشورش اجازه استفاده از موبایل و اینترنت را نمی‌داد؛ حامی کمونیستی است که در کمال بی‌صداقتی به زیارت امام رضا می‌رود، حامی کمونیستی است که در نهایت ریاکاری می‌گوید اگر مارکسیست نبودم مسلمان می‌شدم یا "اسلام به مارکسیسم نزدیک‌تر است تا مسیحیت" تا بهره‌های اقتصادی‌اش را از جیب ملتی ببرد که گیر نااهلان افتاده است. او از آنها حمایت می‌کند چون خودش ورسیون فوتبالی آنهاست. چون وقتی با فوتبال نمی‌توانی در مرکز خبرها باشی باید با لمپنیسم و پوپولیسم خبرسازی کنی، چون تو یک ستاره‌ی افول کرده‌ای!

و دیگر این که برای من به عنوان یک شهروند ایرانی، و به عنوان یک علاقمند جنبش مدنی، مهم است که چه کسی از رئیس جمهور نامشروع مملکتم حمایت می‌کند؛ مارادونا آن‌قدر کودن است که این کار را می‌کند، و پیراهن‌اش را به او هدیه می‌دهد؛ آنقدر وقیح است که حتی در جام جهانی، که همه جهان کشته‌شدگان جنبش سبز را تحسین می‌کنند، عکس احمدی‌نژاد را به دیوار اتاقش می‌چسباند. تردید ندارم که این کار را هم از سر خلوص نیت انجام نداده است؛ او فقط می‌خواسته باز هم خبرساز و نظرگیر باشد.

پیروزی آلمان بر آرژانتین پیروزی یک واقعیت بر یک توهم بود. یک واقعیت مدرن بر توهم دوران اسطوره‌ها. پیروزی آلمان بر آرژانتین پیروزی اخلاق بود بر بی‌اخلاقی، پیروزی خردگرایی بود بر پوپولیسم، و پیروزی دیسیپلین بود بر لمپنیسم. آرژانتین شکست خورد تا مارادونا بفهمد که در دوران پسا‌ـ‌تاریخ، باید دیگری را به عنوان یک همسان و یک برابر به‌رسمیت شناخت (باز/ارج شناسی) و به حقوق انسان چونان انسان احترام گذاشت، که مسئولیت‌پذیری یکی از مهم‌ترین سرشت‌نشان‌های دوران مدرن است. مارادونا بازنده شد تا بفهمد در دوران پسا‌ـ‌تاریخ، هر انسانی یک انسان واپسین است و دیگر مقهور ادعای اسطوره‌بودگی یک متوهم نمی‌شود؛ که آینده از آن انسانی است که کار می‌کند و می‌اندیشد.

+ حنیف امین ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۳
comment نظرات ()