از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

مرگ سخن دیگریست

... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابانِ خالی کنار خانه‌ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ‌ها رؤیای عابری را که از آن سوی باغ‌های نارنج می‌گذرد پاره می‌کنند. شب از من خالی ست هلیا.

نادر ابراهیمی مُرد. به همین سادگی و احمقانگی. به همین راحتی که لیوانی آب می‌خوری، یا دراز می‌کشی، یا شاید سیگاری را بی‌توجه دود می‌کنی، به همین سادگی و سوزندگی، مَرد می‌میرد. می‌میرد و همه‌ی آنچه داشته را پشت سر می‌گذارد. می‌گذرد. فراموش می‌کند فرزانه را که لابد حالا خون گریه می‌کند، یا دخترکان غمگینش را که آن‌ها هم... فراموش می‌کند مرا که روزها در کتابفروشی دانشکده‌ی ادبیات لابلای کتاب‌ها، داستان‌هایش را دست چین می‌کردم یا توی کهنه فروشی‌ها دنبال نایاب‌ها می‌رفتم. فراموش می‌کند که با چه شوقی همه را سرتاته چند بار می‌خواندم و یا برای گالان اوجا دست می‌زدم وقتی که محبوبش را از خانه پدر دزدید. فراموش می‌کند که دوستش داشتم، برغم همه آن چیزهایی که تو می‌دانی و من هم.

شب، امشب، و چند شب پیش از این هم، از تو خالی است. و شهر از امشب، و از چند شب پیشتر...

راستی را مرگ سخن دیگریست. مرگ، سخن ساده ایست.

هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار می‌نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند. ... اینک انتظار، فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین‌ها گِل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید...بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد؛ زیرا که نفرین، بی‌ریاترین پیام آور درماندگی است.

شب‌های اندوه بار تو از من و تصویر پروانه‌ها خالی است.

تو می‌روی. من هم می‌روم. تمام این زمین ــ این خاکی که نامش وطن است و تو بسیار دوستش داشتی و حالا داغدار توست‌ ــ  اما خانه‌ی من است، خانه‌ی تو. انتظارت را نمی‌کشم چون نخواهی آمد. چون نیستی و مدت‌ها بود که نبودی. می‌دانم بازنخواهی گشت و من دلتنگت خواهم بود. و همیشه این حسرت را با خود خواهم داشت که چرا تا بودی نگفتم. نگفتم که دوستت دارم، برغم همه‌ی چیزها. و انگار حسرت بر ناصیه من نقش شده؛ تو اولین نبودی و آخرین هم نخواهی بود. حسرت دیر گفتن همیشه با من است.

خواب. تنها خواب، هلیا!

دستمال‌های مرطوب تسکین دهنده‌ی دردهای بزرگ نیستند. اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می‌راند. اینک، سرنوشت، همان سرفرازی ازلی خویش را پایدار می‌بیند. شاید، شاید که ما نیز عروسک‌های کوکی یک تقدیر بوده ‌ییم... نمی‌دانم....

اکبر رادی چندی پیشتر رفت. می‌دانم که بسیار دوستش داشتی و بزرگش می‌داشتی. و یقین غمگین شدی و باور نمی‌کردی که مرگ به سراغ کوه‌ها هم بیاید. باور نمی‌کردی لابد. دریغ مَرد، او کمی پیشتر از تو خوابید. و حتماً هیچ کسی حجم اندوه تو را در مرگ او درک نکرده است. و تو نیز حجم اندوه دوستانت را. احمدرضا احمدی، اکبر زنجانپور، کیومرث پوراحمد، محمد نوری را. و بچه‌هایی که برایشان سفرهای حامی و کامی در وطن را ساختی، و بسیار داستان‌ها نوشتی. و حجم اندوه مرا...

این شاید تقدیر ناگزیر ما باشد...شاید...

هلیا طعمِ تلخِ پوستِ آن انارها یادت هست؟

نمایشگاه بین المللی کتاب بود. سال 81 یا 82. یادم نیست. مهم هم نیست. من بودم و عباس. تو هم بودی مَرد و از مردانگی پاهای کوه پیمایت، استخوان‌های نحیف و لرزانی مانده بودند که کند می‌آمدند و دست‌های فرزانه حالا زیر بازوانت بود؛ چشم‌هایت اما فروغی داشت. آمدی و در غرفه‌ی روزبهان نشستی. مشتری‌ها می‌آمدند تا از تو دست خطی بگیرند و من فقط تو را تماشا می‌کردم که چه سخت خودکار گرفته بودی و از روی یک امضای قدیمی نقاشی می‌کشیدی. چشم‌هایم تَر بود، شاید. و می‌خواستم چیزی بگویم که نگفتم. عباس گفت. کتابی برداشت که شاید «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» بود و تو لرزان‌تر از دقایق پیش چیزی رویش کشیدی، که مثلاً امضایت بود، و ناخوش «نادر ابراهیمی»ای نوشتی که حتی اثری از خوشنویسی‌هایت نداشت. عباس سؤالی پرسید، چیزی به این مضمون:«با هلیا چه کنیم؟» و تو لبخندی زدی. دستِ هنرمندِ حالا نحیف و بی‌رمقت را به سختی به بالا هل دادی و گفتی:«هلیا رو رهاش کن!» و من چشم‌هایم تر بود، لابد.

من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده‌ام

و من که روح را چون بلور بر سنگین‌ترین سنگ‌های ستم کوبیده‌ام

من که به فرسایش واژه‌ها خو کرده‌ام

و من ــ باز آفریننده‌ی اندوه

هرگز ستایش‌گر فروتن یک تقدیر نخواهم  بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد .

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!

آنچه ماندنی است ورای من و توست.

نادر ابراهیمی هم رفت. باورش سخت است. ولی او هم رفت تا برای همیشه هنگام رد شدن از جلوی کتابفروشی روزبهان یادم بماند که دیگرگونه مردی بود. دوستش داشتم. برغم همه‌ی چیزهایی که می‌دانم و می‌دانی. و می‌دانم که نمی‌دانی. چون تو هیچ وقت نخواهی فهمید که او برای من چه بود. که بود. چون تو معنای زندگی دوباره را نمی‌فهمی. و چه می‌فهمی دم مسیحایی چطور چیزی است. نمی‌فهمی که چطور می شود با «غزلداستانهای سال بد» گریه کرد، یا «یک عاشقانه آرام» چطور عاشقیت یادت می‌دهد. تو نمی‌فهمی، ولی من نادر ابراهیمی را دوست داشتم، برغم همه‌ی چیزها.

خواب... تنها خواب... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

شب از من خالی ست هلیا...

شب از من، و تصویر پروانه‌ها خالی ست...

امشب خوابیده‌ای مرد و سال‌هاست که هیچ قله‌ای با پاهایت عشقبازی نکرده و می‌دانم، مطمئنم که کوه‌های باکره به مفتوحانِ تو حسودی می‌کنند و شاید سال‌هاست که هیچ قلمی نتوانسته با دست‌هایت خوش بنویسد. می دانم که کاغذهای سپیدْ، سیاه‌مشق‌هایت را رشک می‌برند. کلماتِ نیامده منتظرِ داستانی نشسته‌اند. و حتماً اگر بودی می‌توانستی غزلداستان‌هایی از این سال‌های بدتر بسازی.

ــ خسته شده یید آقا؟

ــ من؟ آه... بله... شاید...

ــ با من یک استکان مشروب می‌خورید؟

ــ متشکرم... نمی دانم... بله.

ــ باز هم حرف می‌زنید آقا؟

ــ من؟ من حرف می‌زنم؟ اشتباه نمی‌کنید؟

خسته بودی لابد. ننوشتن برای کسی که همه‌ی عمر فقط به واژه فکر کرده حتماً سخت است. هلاهل است. چطور تحمل کردی گالان اوجا؟ سکوت را چطور هم‌خانه‌ی خود کردی؟ چطور نشستی با آن پاهای عاصی که یقین دلشان برای دماوند می‌تپید؟ چطور تحمل کردی رنجِ اینگونه بودن را؟ نبودن را؟

ــ حرف بزنید آقا، حرف بزنید! گریه برای چیست؟

  آقای ابراهیمی! سلام! خورشید هنوز دعاگوی شماست، هرچند تمام نشده، و ستاره و باران و باباجی که مدت‌هاست زیر طاق نسیان خوابیده. همه سلام می‌رسانند و می‌دانند که این همه سپاس ما را برنمی‌آرد. شب بخیر آقا.

باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است.

کنار پل مردی آواز می‌خواند.

و یک مرد برای گریستن به خانه می‌رود.

گریه می‌کنم.

گریستن، هلیا، تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز!

 

تمام شد در: چهارشنبه ۲۲/۳/۸۷

 

+ حنیف امین ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
comment نظرات ()