از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

در ستایش غم، و نیز بسیار خواستن و نیافتن

برای او که می خواهَم-اش

و نیز برای غم که با خواستن عجین است

 

 

غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد

نور سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثل شادی غم

ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم

و مثل آتش، مثل پروانه

اهل نماز شعله و شبنم.

م. امید

 

 

در ستایش غم، و نیز بسیار خواستن و نیافتن

(1)

اس.ام.اس سِند نمی شود

اِرور می دهد

قهر می کند با من

و باز اِرور می دهد

تکانش می دهم (موبایل را)، التماس می کنم، تا سِند شود

و باز نمی شود.

قهر می کنی

حرف نمی زنی و فکر می کنی من باید حرف بزنم

من نمی زنم

می خواهم غمگین باشم، غصّه دار

غصّه را دوست دارم

و تو را...

 

(2)

زندگی پر است از شادی

و من بدم می آید

نمی فهمم

سیگار می کشم

پک می زنم عمیق، عمیق

گداختگی-اش را نگاه می کنم

پایین می رود، پر شتاب

پر شتاب و من تلخی-اش را دوست دارم، حرارت-اش را

حبس-اش می کنم در دهان

و می گویم کاش تمام نمی شد

غم تمام شدن-اش را دوست دارم

و تو را...

 

(3)

نگاه-ام می کنی

از پشت پنجره-ی موبایل

لبخند می زنی

دست به سمت سر می بری

عشوه می کنی، ناخواسته

و لبخند می زنی

زمان ایستاده است، لبخند ایستاده است، دست ایستاده است در پنجره-ی موبایل

و شاید غمگین شده باشی

غمگین شدن-ات را دوست دارم

متوقف شدن-ات را

و لبخند زدن-ات را

تو را...

 

(4)

خسته-ام

خسته می شوم از بودن، از کار، از متره، از تیر، ورق، بولت، فی 20، 25، افلاطون، دکارت

از شادی های کثیف زندگی

از نشاط آوری چای

از خستگیِ مدام، خسته می شوم

و خستگی را دوست دارم.

سیگار می خواهم

اخم می کنی، امر می کنی لابد،

دروغ می گویم؛

 به تو نمی گویم؛

قابیل می شوم، هابیل درون-ام را می کشم، می زنم با سنگ

قابیل شدن را دوست دارم

و تو را...

 

(5)

نیستی

زمهریر می شوم

نیستی

منجمد می شوم از سرمای درون زمستانی-ام

و تقلّا نمی کنم

سرما غلبه دارد بر سرِ من، سَرِ  ما

زنگ نمی زنم که صدای-ات بیاید

تا حرف بزنم که زمستان فرار کند

بندیش کرده ام در اندرون خود (زمستان را، زمهریر را)

و دربند بودنش را دوست دارم.

سیگار می کشم تا عذابش دهم

هرم سیگار که به جگرش می خورد می سوزد

شاد می شود به توهم گرما

و سیگار تمام می شود

عذاب می کشد

عذاب کشیدنش را دوست دارم، رنج بردنش را.

آتش سیگار دست هایم را می سوزاند

و تو نهی می کنی، قدغن می کنی

نهی کردن-ات را دوست دارم

سوزاندن-اش را

تنهایی را

تو را...

 

(6)

بندی-ام مکن

مکوش

تن می دهم، می دانی

من روسپی ترین روسپی این هزاره های عریانی-ام

خلوت-ام را عریان مکن که خیانت می کنم

صدای-ام اگر زیبا باشد

از پس پوسته های نادیدنی زیباست

پاره مکن که جگرخراش شود، مَشکن.

من از حرف گذر کرده ام

از کلمات

این است آن شبیه ترین به خدا.

دربند-ام مکن

که می دانی تن می دهم

و در هر چارچوبی می گنجم، خوب

هرچند که اعتراض نکم؛ نمی کنم

گریه می کنم

گریه را دوست دارم

شکستن-ات را، اسارت را (هرچند غمناک باشد)

غم را دوست دارم

غصّه را که موهبتی است

 

این (من)

ناله های مردی زندانی است (-ام)

در پوسته های زمستانی این روزگار عسرت

که تو را دوست دارد ( َم).

 

 

پ.ن: اتفاق خودش نمی‌افتد. تمام اشتباهات و غیر اشتباهات تایپی عمدی است.

 

 

 

 

 

 

+ حنیف امین ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٧
comment نظرات ()