از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

درباره "سال" که بدبختانه سرسختانه هر سال به طرزی وقیحانه نو می‌شود

از قرار سال نو شده است. امروز روز اول فروردین است. امروز اما چه فرقی با دیروزی دارد که روز ی از روزهای پارسال بود و امروز نخستین روز از روزهای امسال؟ تمایز عجیبی است. شب که خوابیدم هنوز پارسال بود و صبح که بیدار شدم فهمیدم سالی سپری شده است. در حمام دوش می گرفتم. وارد حمام که شدم پارسال بود و وقتی بیرون آمدم و لباس می پوشیدم صدای امسال از تلویزیون پخش می شد. این هم عجیب است. همه، غمگین، منتظر بودند که سال نو شود و وقتی ثانیه ای بعد صدای دعای تحویل سال پخش می شود همه خوشحال می شوند. من اما با خودم فکر می کنم که مگر چه تغییر آنی ای رخ می دهد که این همه احساس دگرگونی ایجاد می کند؟ و باز با خود می گویم که هیچ! تغییری در کار نیست. هوا به تدریج گرم می شود؛ روزها به روال طبیعی سپری می شوند و طبیعت تابع اصل پیوستگی است؛ اول فروردین هیچ تفاوتی با بیست و نه اسفند یا بیست و دو بهمن یا شانزده آذر ندارد. و اولین روز فروردین برای همه، چه بخواهند و چه نخواهند، اول فروردین است؛ چه نان تازه و ماهی دودی و آش سبزی در سفره داشته باشند، و چه با لب های گرسنه و ترکیده چشم به سفره احتمالاً خالی بی نان و بی-سین خود دوخته باشند. چه فقیر باشند و چه غنی؛ چه بر مسند حکومت تکیه داده باشند و چه در زیر یوغ آقایان کمر خمیده شان در آستانه شکستن باشد و یا در زندان های حضرات مشغول نهی از منکر شدن و متنبه شدن باشند. به هر حال سال سپری می شود. چطور و چگونه اش مهم نیست، چون می شود. چه بخواهیم و چه نخواهیم این هم جزئی از زندگی روزمره و منجلاب روزمرگی های ماست. فقط تفاوت در بسامد فاجعه است: هر سیصد و شصت و پنج روز یکبار؛ و باز فاجعه تکرار می شود.

 امروز روز اول فروردین است و من دلم گرفته است. مدتهاست که گرفته و سر وا شدن ندارد. هر روز در چنبره خود بیشتر جمع می شود و قطرات زندگی چکان چکان از آن می گریزند. راستی که مصیبتی بزرگ در کار است. فاجعه ای عظیم سرتاسر زندگی را در خود می بلعد. و من هر روز خسته تر از دیرور و روزهای قبل، حتی نای تکان خوردن و مقاومت را هم ندارم. حوادث را اجازه می دهم تا در سیر طبیعی خود بر من عارض شوند و مصیبت ها را می گذارم تا له ام کنند. تمنای نجات هم ندارم، چرا که می دانم هوده ای در آن نیست. من فقط نشسته ام و چشم به راه دوخته ام تا مرا با خود ببرد. این است آن منجلابی که گفتم. فاجعه مثل سرطان در تمام رگ های زندگی جاری است و در تمامی اندام های آن ریشه دوانده. آنقدر پیش می رود تا اسیر خود را از پای در آورد و تمامی مقاومت اش را در هم شکند. عزیز من! این حکایتی نیست که من بگویمش و دیگران تازه تازه به آن وقوف پیدا کنند. حقیقتی است که پوشیده در تمامی آنات و دقایق حضور دارد. من فقط می خواهم پوشش از آن بردارم. با خودت نگویی که این مالیخولیایی دونگ چه حرف ها می زند و فکر می کند چشم بسته غیب می گوید. نه! نه غیبگویم و نه همه-چیز دان. من کسی هستم که مثل همه شما اسیر این منجلاب شده ام؛ اگر شما هنوز نفهمیده اید که تا خرخره در گه فرو رفته اید، گناه من نیست، من فقط شاید کمی، واقعاً کمی، حساس تر از شمایی که متوجه این منجلاب نشده اید، هستم. فقط کمی حساس تر. فقط آنقدر حساس تر که از این بی تفاوتی کیهانی خود خسته ام، هر چند توان دست و پا زدن و بیرون آمدن ندارم. کاش یک نفر بیرون منجلاب باشد که دست مرا هم بگیرد. این یک درخواست کمک رسمی است! یک استمداد رسمی عزیز من!

ــ دوست عزیز! اگر کسی بیرون مرداب نیست، لطفاً دست و پا نزنید! دست و پا زدن در مرداب، در آرزوی نجات، خود سراشیبی به سوی سقوط است! این شاید تقدیر ناگزیر باشد! به آن سلام کنید!

+ حنیف امین ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱
comment نظرات ()