از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

همین، همیشه، همیشگی

هزار بار هم که بگویید باورتان نخواهم کرد، امید واژه‌ای بی معنی است، این را من بهتر از هر کسی می‌دانم. من تلخی زندگی را هر روز صبح زیر زبانم مزه‌مزه می‌کنم و با خودم می‌گویم: باز هم روزی دیگر، باز هم بطالتی دیگر، باز هم دود، باز ماشین، باز خستگی. امروز مرا ندیدی، دیروز هم مثل پریروزی که فرداست مرا ندیدی. من هم امروز خودم را ندیدم، نه پشت شیشه ایستاده بودم و نه خواب بودم توی رختخواب سفتم و نه کتاب می‌خواندم. من فقط خسته بودم و هستم و نه تو و نه من من را نمی‌بینید. این تقدیر بی‌تردید ماست که خود را فراموش کنیم. همیشه دچار همین همیشه‌ی همیشگی خواهیم بود.

و آنوقت تازه این «امید» مدام حرف از آری-به-زندگی می‌زند؟  می‌دانم که در اعماق ذهنش می‌داند که آری همیشه هم-بافته‌ی نه بوده و هست. مگر نمی‌داند که آری و نه هم-خانه‌ی هم-اند؟

 مهمل می‌گویم. می‌دانم.

+ حنیف امین ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۸
comment نظرات ()