از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر، گفتا غلطی خواجه در اين عهد وفا نيست

مدتی طولانی است که ننوشته‌ام. نه اینجا که هیچ جای دیگر هم غلطی نکرده‌ام. انگار حالش از سرم پریده باشد. انگار سقوط کرده باشم. من از سقوط می‌ترسم. خیلی زیاد. از کی اینطور شدم؟ از وقتی که برای کنکور می‌خواندم؟ از وقتی که شروع کردم به نوشتن برای آن نشریه نه‌چندان دوست داشتنی؟ نمی‌دانم.

مدت‌ها پیش با خودم عهد کرده بودم که باز بنویسم. حداقل توی این فضای مجازی لعنتی. عهدم بارها شکسته شد و باز بسته شد. هر روز صبح و هر شب. و امروز باز هم باخودم عهد کردم. این هم روی همه قول‌های قبلی. به قول مرتضی:‌آب که از سر گذشت، چه یک نی چه صد نی.

سلام مصطفی!

عيد آمد و ما خانه خود را نتکانديم

گردی نسترديم و غباری نستانديم

ديديم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بيدلی او را ز در خانه برانديم

+ حنیف امین ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
comment نظرات ()