از سرشت سوگناک زندگی

آدمی یکسره تنهاست

۱۶ آذر

۱- مرثیه‌ای برای یک نسل، این را دایی عادل می‌گوید.

ایستاده بودیم جلوی سردر دانشکده‌ای  که فقط یک روز در سال مهم می‌شود:شانزدهم آذر. دورادور جمعیت را نگاه می‌کردیم که جلوی پله‌ها روی سرمای سفت زمین  می‌لرزیدند و وز‌وز بلند‌گوی بی‌رمق سخنرانی را گوش می دادند و گاهی دست می‌زدند یا هو می‌کشیدند. لا‌به‌لای هر سخنرانی هم یار دبستانی من با همان خفه‌گی بلندگو پخش می‌شد و دست‌ها بودند که بالا می‌رفتند و پاها که به زمین کوبیده می‌شدند و همخوانی صدای جمعیت با صدایی مبهم که حتی نمی‌شد فهمید کجای آهنگ است.  ایستاده بودیم، کمی دورتر، جلوی سردر دانشکده‌ای که انگار روزگاری، در چنین روزی، چند نفری آدم داشته که حالا بعد از این همه سال، به خاطر آن‌ها اقلا یک روز در سال به آدم‌ها بیاورد که دانشجویی هم در این سرزمین هست که از اینجا رانده و از آنجا مانده ، بی حرمت و بی‌هویت، بین زمین و هوا دست و پا می‌زند و به اعماق مرگی به ظاهر خودخواسته فرو می‌رود و جمعیت را دورادور نگاهی می‌کردیم و چای‌های ولرم‌مان را نزدیک لب‌ها برده بودیم تا کمی گرمتر شویم و و بیشتر تاب بیاوریم این نظاره را.

 اوایل کار احساسات انقلابی‌مان توی دهانمان آمد اما کمی که گذشت همه‌چیز عادی شد، بدل شد به گپ و گفت و تمسخر جماعتی لرزان که یادشان رفته بود یک سال و نیم پیش‌ ایستاده روی پایین‌ترین سطوح خواسته‌هاشان، روی سنگفرش‌های گرم همین دانشکده، فقط هزینه پرداخته بودند و از همان پله‌ها هم به زیرشان کشیده بودند.

ایستاده بود زیر درخت توت معروف فنی، با آن هیکل عریض و سر کوچک و پالتوی مشکی و کیف یک‌بری آویزانش، و محکم و با حرص به سیگارش پک می‌زد. دایی عادل را می‌گویم که در واقع برادر خاله هاجر است. وقتی که دیدمش خندان به طرفش رفتم و گفتم: (( سلام دایی عادل ))  و بغلش کردم و محکم فشارش دادم. سردش بود و می‌لرزید. به شوخی گفتم : (( اومدی انقلاب کنی؟ ))  سری تکان داد و با همان دستی که سیگارش را بغل کرده بود به گلویش اشاره کرد و گفت : (( از صبح تا حالا یه بغضی گلومو فشار می‌ده ))  ـــ (( چی دایی؟ ))  دست روی شانه‌ام گذاشت  و به جماعت اشاره کرد :  (( اسم این تابلو رو چی می‌ذاری؟ )) نگاهی انداختم و گفتم : (( چه می‌دونم... جمعیت زیاد. یه کلونی بره. ))  گفت : (( من می‌ذارم مرثیه برای یک نسل . ))  نگاه که کردم به صورتش تا لبخندی به آن بزنم مردمک‌های میشی‌اش توی شوراب چشم‌ها دو‌دو می‌زدند و لبخندم خود به خود محو شد. گفت : (( من اگه جای این جماعت بودم می‌گفتم سه ساعت اینجا بنشینید و سکوت کنید. ما چه حرف نزده‌ای داریم؟ همه چی رو گفته‌ایم .)) دوباره دستی به شانه‌ام زد و رفت و تنهایم گذاشت که رو به تابلوی مرثیه‌ای برای یک نسل  ایستاده بودم و صدای خنده‌های بچه‌ها را می‌شنیدم که میان کف زدن جماعت تند‌تند و آهسته‌آهسته می‌دوید و شانزدهم سرد و سوز آذردار بود و بینی‌ آبم سرازیر بود  و مدام بالا می‌کشیدمش و هنوز بود که صدایش می‌گفت : (( یه بغضی گلومو فشار می‌ده ))  که (( حرف نزده‌ای نداریم. )) 

۲-  داستان اول شخص غایب را من نوشته‌ام. خوشحال می‌شوم که بخوانید و نظر دهید.

+ حنیف امین ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٧
comment نظرات ()